سايير حركتلر

گفت و گوی گابریل گارسیا مارکز با آکیرا کوروساوا

korosavaگابریل گارسیا مارکز با آکیرا کوروساوا، دربارهٔ آخرین فیلم کوروساوا به نام «راپسودی در ماه اوت» در توکیو، گفت‏ وشنود دوستانه‏‌ای انجام دادند که در روزنامه لس آنجلس تایمز در ژوئن ۱۹۹۱ چاپ شد. ترجمه مصاحبه به نقل از مجله کلک (شهریور ۷۰) در ذیل آورده شده است.

کوروساوا: وقتی من فکر اصیلی را ادراک می‌‏ کنم که دوست دارم آن را به فیلمنامه‏ برگردانم، خود را در اتاق هتلی حبس می‌‏ کنم، با مقداری کاغذ و چند مداد.

در این مرحله، تصوری کلی دربارهٔ استخوان‏بندی داستان دارم و کم ‏و بیش می‌‏ دانم که چگونه پایان خواهد یافت. اگر ندانم که با کدام صحنه باید فیلمنامه را شروع کنم، آنگاه خود را به جریان‏ اندیشه‏‌هایی می‌‏ سپارم که به‏ طور طبیعی از چشمه‏ سار ذهنم فوران می‌‏ کنند و جاری می‌‏ شوند.

مارکز: اولین چیزی که به ذهن شما وارد می‌‏ شود فکر است یا تصویر؟

کوروساوا: نمی‌‏ توانم این مسأله را بسیار خوب توضیح دهم. اما فکر می‌‏ کنم که ابتدا همه چیز با چند تصویر پراکنده آغاز می‌‏ شود. می‌‏دانم که فیلنامه‏ نویسان ژاپنی، به عکس، ابتدا دورنمایی کلی از فیلمنامه را طرح می‌‏ ریزند و آن را با صحنه‏‌ها تنظیم می‌‏ کنند و زمانی‏ که طرح کلی و استخوان‏بندی داستان را به‏ طور منظم به پایان رساندند، آنگاه به نوشتن آغاز می‌‏ کنند. اما فکر نمی‌‏کنم این راه درست فیلمنامه نویسی باشد، زیرا ما خدا نیستیم.

مارکز: آیا شیوهٔ فیلمنامه‏ نویسی شما، حتی به هنگام اقتباس از آثار شکسپیر، گورکی و داستایفسکی نیز به نوعی مکاشفه می‌‏ ماند؟

کوروساوا: کارگردانهایی که در فیلمسازی مصالحه می‌‏ کنند نمی‌‏ دانند که القای‏ تصاویر ادبی به تماشاگران، از طریق تصاویر سینمایی، کاری بس دشوار است. برای نمونه، کارگردان جوانی، هنگام اقتباس از رمانی پلیسی که در آن جسدی کنار راه ‏آهن پیدا می‌‏ شود، اصرار می‌‏ ورزید که فلان نقطهٔ خاص شباهت کاملی با آنچه در رمان می‌‏ گذرد، خواهد داشت. من به او گفتم، «اشتباه می‌‏ کنید» مسأله این است که شما رمان را قبلا خوانده‏‌اید و می‌‏ دانید که‏ جسدی کنار راه‏ آهن پیدا شده بود. اما برای کسانی که این رمان را نخوانده ‏اند آن محل واقعه‏ هیچ ویژگی بارزی ندارد. نیروی سحرآمیز ادبیات، ذهن آن کارگردان جوان را چنان تسخیر کرده بود که نمی‌‏دانست تصاویر سینمایی را می‌‏ باید به گونه‏‌ای دیگر بیان کرد.

مارکز: آیا می‌‏ توانید تصویری از زندگی واقعی به خاطر آورید که بیان آن به‏ صورت فیلم ناممکن باشد؟

کوروساوا: بله. تصویر شهر معدن کاران به نام «ایلی داجی». زمانی که خیلی جوان‏ بودم به عنوان دستیار کارگردان در آنجا کار می‌‏ کردم. کارگردان با اولین نگاه به این شهر اظهار داشته بود که فضا بسیار عالی و غریب است و به همین دلیل از آنجا فیلمبرداری کردیم. اما بعد که تصاویر را دیدیم بسیار معمولی بود چون فاقد آن چیزهایی بود که ما از آن شهر به‏ خاطر داشتیم و دیده بودیم. اوضاع کار در آن شهر بسیار خطرناک بود و زنان و فرزندان‏ معدن کاران از خطری که جان آن‌ها را تهدید می‌‏ کرد، پیوسته در هراس بودند. هنگامی که‏ آدمی به دهکده نگاه می‌‏ کند، دورنما با چنین احساسی به هم می‌‏ آمیزد و چنین به نظر می‌‏آید که فضا ناآشنا‌تر از آن چیزی است که در واقعیت وجود دارد. اما دوربین آن را با همین چشم‌ها نمی‌‏ بیند.

مارکز: حقیقت این است که من رمان‏ نویسهای بسیار معدودی را می‌‏ شناسم که از فیلمهایی که براساس آثار آن‌ها ساخته شده است اظهار رضایت و خشنودی می‌‏ کنند. تجربهٔ شما از این اقتباس‌ها چیست؟

کوروساوا: ابتدا اجازه بدهید که از شما سوالی بکنم. فیلم «ریش‏ قرمز» مرا دیده‏‌اید؟

مارکز: در بیست سال گذشته من آن را شش بار دیده ‏ام و تقریبا هر روز دربارهٔ آن‏ با فرزندانم صحبت می‌‏ کردم تا آن‌ها بالاخره توانستند آن را ببینند. پس این فیلم نه تنها می‌ان‏ فیلمهای شما یکی از فیلمهایی است که من و خانواده ‏ام آن را بسیار دوست می‌‏ داریم بلکه‏ من آن را یکی از محبوب‌ترین فیلمهای تاریخ سینما می‌‏ دانم.

کوروساوا: «ریش‏ قرمز» نقطهٔ عطفی است در تکامل من به عنوان فیلمساز. همهٔ فیلمهایی که من قبل از آن ساخته ‏ام با فیلمهای بعد از «ریش‏ قرمز» متفاوتند. «ریش‏ قرمز» به‏ منزلهٔ پایان مرحله‏‌ای و آغاز مرحله‏‌ای دیگر محسوب می‌‏شود. چیزی که می‌‏ خواستم بیان کنم این است که نویسندهٔ کتاب، شوگورو یاماموتو، پیوسته مخالف ساختن فیلم از روی رمان‌هایش بود. او در مورد «ریش‏ قرمز» استثنایی قایل شد، چون من با سرسختی بی‏ رحمانه‏‌ای اصرار ورزیدم تا سرانجام موفق به کسب‏ اجازه‏‌اش شدم. با این همه، زمانی که فیلم را دید رو به من کرد و گفت: «فیلم از رمان من جالب ‏‌تر است!

مارکز: حیرت‏ آور است! چگونه این‏ قدر از آن راضی بود؟

کوروساوا: چون آگاهی روشنی از خصوصیات نهفته در وسیلهٔ بیانی سینما داشت. تنها چیزی که وی به من یادآوری کرد این بود که در مورد پرداخت قهرمان داستان توجه و دقت‏ بیشتری به کار برم. زیرا یاماموتو او را زنی شکست خورده می‌‏پنداشت اما نکتهٔ تعجب‏ آور این‏ بود که چنین فکری-که این زن شکست خورده است-در داستان او چندان روشن نبود.

مارکز: شاید فکر می‌‏ کرد که روشن است. این چیزی است که اغلب در مورد ما رمان‏ نویس‏‌ها روی می‌‏ دهد.

کوروساوا: شاید چنین باشد. بعضی از نویسندگان به هنگام دیدن فیلمی که از روی‏ آثارشان ساخته شده است می‌‏ گویند: «آن قسمت از رمان من خوب پرداخت شده.» اما این‏ نویسندگان در حقیقت به چیزی اشاره می‌‏ کنند که کارگردان به آن اضافه کرده است. ولی من‏ می‌‏ دانم منظورشان چیست. زیرا گرچه آن‌ها آن نکته‏‌ها را به وضوح روی پرده می‌‏ توانند ببینند اما کارگردان با مکاشفهٔ محض خود چیزی را بیان کرده که آن‌ها می‌‏ خواسته ‏اند بنویسند اما از عهدهٔ بیان آن برنیامده ‏اند.


Read more at http://www.anlam.biz/?p=9266#w6rTXRE17jEb8WJe.99