سايير حركتلر

توتالیتاریسم در اندیشه هانا آرنت

اگر بخواهیم تعریف مختصری از توتالیتاریسم ارائه دهیم، واژه توتالیتر به عنوان صفت به رژیم هایی اطلاق می گردد که خواهان نظارت تام بر کلیه امور اجتماعی، اقتصادی و انحصار قدرت سیاسی از طریق سرکوب هر گونه مخالفت باشند. نوشتار حاضر به روش اسنادی در پی توصیف اندیشه های هانا آرنت در مورد ویژگی های رژیم توتالیتر و خصوصیات توده هایی که درون این رژیم ها وجود دارند و همچنین تحلیل آن در مورد چرایی پیدایش این گونه رژیم ها در قرن بیستم و چگونگی روی کار آمدن آنها می باشد. اندیشه هانا آرنت در خصوص توتالیتاریسم در حیطه نظریات جامعه توده ای قرار می گیرد که معتقدند با در هم شکسته شدن پیوندهای سنتی و ذره ای شدن افراد جنبش های توده ای پای خواهد گرفت.


مقدمه
رژیم های توتالیتر که در زبان فارسی به صورت رژیم های تمامیت خواه یا رژیم های فرانگر نیز ترجمه شده است به رژیم هایی اطلاق می گردد که خواهان نظارت تام بر کلیه امور اجتماعی، اقتصادی و برکناری کلیه رقبا و مخالفان از طریق ترور، وحشت، خفقان و انحصار گری در حوزه قدرت سیاسی می باشند. در این گونه رژیم ها دولت آنچنان کلیه عرصه های زندگی انسانی را تحت نفوذ و سیطره خویش قرار می دهد که دیگر امکانی برای رشد و شکوفایی نهادهای مدنی باقی نمی ماند. نظارت تام این رژیم ها بر تمام حوزه های زندگی افراد به گونه ای است که جایی برای حریم شخصی و خصوصی افراد باقی نمی ماند و مجالی برای ظهور و بروز آزادی و فردیت افراد باقی نمی ماند.
در خصوص چرایی پیدایش رژیم های توتالیتر نظریات جامعه توده وار بر ابن باورند که با قطع پیوند افراد با باورهای سنتی و از بین رفتن ساختارهای طبقاتی گذشته که به نوعی منجر به احساس تعلق افراد به آنها و شکل گیری نوعی هویت اجتماعی برای آنها می شد، به افراد احساس معلق بودن در فضای اجتماعی دست خواهد داد که برای فرار از این وضعیت و دستیابی به نوعی تعلق خاطر به دامان جنبش های توتالیتر پناه می برند.
هدف از گزارش حاضر در وهله اول نوعی بیان مختصر از مبانی فکری و بینشی هانا آرنت می باشد که اندیشه وی در خصوص توتالیتاریسم نیز در همان قالب قرار می گیرد و پس از آن به توصیف اینگونه رژیم ها و اینکه از دید آرنت چه خصوصیاتی را می توان برای آنها برشمرد می پردازیم. سپس به چرایی پیدایش و روی کارآمدن رژیم های توتالیتر خواهیم پرداخت در آخر نیز نوعی نقد و بررسی از اندیشه آرنت در خصوص توتالیتاریسم صورت خواهد گرفت.

زندگی نامه
هانا آرنت(1975-1906) در دانشگاه های ماربورگ، فرایبورگ و هایدلبرگ آلمان فلسفه خواند و مدتی شاگرد کارل یاسپرس بود. آثار سیاسی آرنت آشکارا نشان می دهد که وی تحت تاثیر کانت، هگل، نیچه و هایدگر بوده است پس ازپیروزی هیتلر در سال 1933، وی نیز همچون بسیاری از دانش آموختگان و روشنفکران آلمانی از موطن خود گریخت و به فرانسه رفت. درک نازیسم و کوشش برای توضیح آن اثر زیادی در اندیشه های آرنت گذاشت. پس از آن آرنت در سال 1941 به ایالات متحده آمریکا رفت و به تدریس در دانشگاه شیکاگو و دیگر دانشگاه های آن کشور پرداخت.(بشیریه، 1384: ص 131) 

مبانی فکری و بینشی هانا آرنت
بر خلاف بسیاری از فیلسوفان و اندیشمندانی که قائل به وجود ذات یا ماهیت بشری هستند آرنت معتقد است که چیزی به نام طبیعت بشری وجود ندارد. به نظر آرنت، اگر انسان های روی کره زمین برای زندگی به سیاره دیگری مهاجرت کنند، مسلما زندگی آنها متفاوت با زندگی بر روی این کره خواهد بود. آرنت تحت تاثیر فلسفه اصالت وجودی هایدگر معتقد است که وجود یا هستی فرد انسانی همواره و اساسا وجودی در زمان و مکان خاص(دازاین) است به این ترتیب از نظر آرنت، انسان فرازمانی و فرامکانی وجود ندارد بنابراین محور استدلال آرنت این نظریه اگزیستانسیالیستی است که آدمی از بیخ و بن آزاد است، انسان فاعل مختاری است که هیچ جبر و علت و معلولی بر آن حاکم نیست و مسئول هر کاری است می کند. اما روی دیگر فلسفه اصالت وجودی، به ویژه نوع هایدگری آن، که واقعیت وجود و هستی بشری ذهنی، منفرد و فراتر از همه متناهی است، به نظر آرنت حاکی از غفلت هایدگر از بعد سیاسی هستی و زندگی بشر است.(انصاری، 1379: ص 16) هسته مرکزی اندیشه آرنت که هر آنچه می نویسد از آن متاثر است، احساس شگفت نو بودن و باز بودن امکان هایی در درون ما چونان زمان زایش یک طفل است.(ردهد، 1373: ص 309)آرنت عزم آن دارد تا به شناخت و تحلیل نیروهایی بپردازد که مقاصد آنها عبارت است از نابودی فردیت انسان.(همان، ص312)

ظهور توتالیتاریسم
یکی از پدیده های مهم قرن بیستم ظهور رژیم های توتالیتر بود البته برخی مانند مور معتقدند که حتی در تعدادی از نظام های ماقبل صنعتی، پاره ای از عناصر توتالیتاریسم قرن بیستم مشاهده شده اند باید اذعان داشت که توتالیتاریسم های معاصر به مراتب خشن تراز دیکتاتوری های پیشین عمل کرده اند به نحوی که توسعه تکنولوژی مدرن در زمینه ارتباطات واستفاده از خشونت در شکل کامل آن همگی موج وسیعی از وحشت و استیلای سیاسی به وجود آورده اند.(قوام، 1384: ص 47) توتالیتر به عنوان صفت برای رژیم هایی به کار می رود که دارای این مشخحصات باشند: نظارت دولت بر تمام جنبه های فعالیت اقتصادی و اجتماعی، انحصار قدرت سیاسی در دست یک حزب حاکم و حذف هر گونه نظارت آزادانه جامعه ، دست یازی به ترور برای سرکوبی هر گونه مخالفت و تلاش برای شکل دادن به جامعه براساس ایدئولوژی حزبی(آشوری، 1382: ص240) دولت توتالیتر که خود بر خواسته از شرایط جامعه توده ای و تنهایی فردی است با از بین بردن مبانی جامعه مدنی و سنن سیاسی و حقوق جامعه و تبدیل طبقات به توده شرایط جامعه توده ای را اساسا تشدید می کند.توتالیتاریسم از طریق ایدئولوژی به دو شیوه جامعه مدنی را در هم می شکند و شرایط جامعه توده ای را اساسا تشدید می کند : یکی از طریق ویران کردن روابط میان انسانها و دیگری از طریق ویران کردن روابط ادراکی انسانها با واقعیت(بشیریه، 1387: ص336).

ویژگی های رژیم های توتالیتر

الف) توده ها
از دید آرنت مهم ترین خصلتی که می توان به جنبش های توتالیتر نسبت داد این است که به سرعت دستخوش فراموشی می گردند که این قضیه در مورد کیفیت شهرت رهبران این جنبش ها مصداق بیشتری دارد. که این ناپایداری با بی ثباتی معروف توده ها بی ارتباط نیست. البته خطاست که به خاطر این ناپایداری فراموش کنیم که رژیم های توتالیتر تا زمانی که بر قدرت سوارند و رهبران توتالیتر تا هنگامی که زنده اند ، تا پایان از پشتیبانی توده ای برخوردارند(آرنت، 1366: ص32-30). اصطلاح توده ها به آن مردمی اطلاق می شود که به دلیل آنکه ماهیتا چیزی بیشتر از مجموعه ای از افراد بی هویت و بی تفاوت نیستند نمی توان آنها را در سازمانی مبتنی بر مصلحت مشترک یا در احزاب سیاسی و اتحادیه های حرفه ای و کارگری متشکل کرد. پیامد عضوگیری جنبش های توتالیتر از بین توده ها این است که اکثریت اعضای آن را کسانی تشکیل می دادند که پیش از آن هرگز در صحنه سیاسی حضور پیدا نکرده بودند که منجر به بیتفاوتی نسبت به استدلال های مخالفان سیاسی جنبش می شد(آرنت، 1366: ص44-42). هدف جنبش های توتالیتر سازمان دادن توده هاست که خود این توده ها محصول فرو پاشی ساختار طبقاتی بودند که در نتیجه ی فروپاشی آن، افراد چونان ذره های معلق در فضایی شدند که دارای علایق، منافع یا هویت خاصی نبودند(انصاری، 1379: ص128).

ب) نخبگان
جنبش های توتالیتر برای نخبگان جامعه نیز سخت جاذبه دارد.رهبران جنبش های توتالیتر مانند اوباش وماجراجویان عصر امپریالیستی، دراین واقعیت با هواداران روشنفکرشان اشتراک دارند که هر دو در بیرون از نظام طبقاتی و ملی جامعه ی محترم اروپایی جای داشتند، حتی پیش از آنکه این نظام فرو ریخته شود.باوجود اختلاف شدید میان نخبگان و اوباش تردیدی نیست که نخبگان هر کجا که می دیدند جامعه ی محترم از روی ترس ناچار است که برای اراذل جایگاه برابری قائل شود شادمان می شدند.این نخبگان حتی به بهای نابودی تمدن می خواستند تماشاگر صحنه ای باشند که در آن، کسانی که در گذشته ناعادلانه طرد گشته بودند به زورحق خود را می گیرند.نخبگان که از بورژوازی نفرت دیرینه داشتند و جامعه ی بورژوازی را داوطلبانه رها کرده بودند در این رواج رو به رشد نگرش ها و اعتقادات اوباش صفتانه تنها فقدان ریا و تشخص را می دیدند نه تغییری در محتوا(آرنت، 1366: ص85-82). بر خلاف توده ها، نخبگان آگاهانه جذب جنبش توتالیتر شدند، زیرا از حیثیت و موقعیت تشخص های دروغین و ریاکارانه ی حاکم بر جامعه ی بورژوازی به ستوه آمده بودند(انصاری، 1379: ص129).

ج) تبلیغات توتالیتر
تنها نخبگان و اوباش هستند که باید با قوه ی محرک خود توتالیتاریسم جذبشان کرد درحالی که توده ها را باید با تبلیغات به سوی جنبش جلب نمود. از آنجا که جنبش های توتالیتر در جهانی غیر توتالیتر وجود دارند، ناچارند به تبلیغات متوسل شوند.تبلیغات یکی از مهم ترین ابزارهای توتالیتاریسم در معامله با جهان غیر توتالیتر است.روش پیش بینی خطا ناپذیر بیش از هر تمهید دیگری در تبلیغات توتالیتر، هدف نهایی فتح جهان را افشا می کند.زیرا فرمانروای توتالیتر تنها در صورتی که سراسر جهان را زیر نگین خود داشته باشد می تواند دروغ هایش را محقق سازد و به همه ی پیشگویی های خود جامه ی حقیقت پوشاند.دلیل بنیادی برتری تبلیغات توتالیتر بر تبلیغات احزاب و جنبش های دیگر، این است که محتوای آن برای اعضای جنبش، یک قضیه ی عینی نیست که عقایدی در باره اش داشته باشند، بلکه این محتوا در زندگی آنها، همچون قواعد حساب، واقعی و در عین حال لمس نا پذیر گشته است(آرنت، 1366: ص114-97). 

د) دولت توتالیتر
از دیدگاه آرنت حکومت توتالیتر، خودکامه و غیر قانونی نیست بلکه حکومت نوعی قانون است.نظام های استبدادی بی قانون اند و در آنها اراده ی خود سر حکومت می کند.در حالی که ویژگی اصلی توتالیتاریسم انکار هر گونه جایگاه برای اراده ی انسانی است(بشیریه، 1384: ص135).در مورد رژیم ها ی نازی و شوروی نیزنحوه ی برخورد آنها با قانون اساسی به نحوی بود که آلمان ها در نخستین سالهای قدرت شان سیلی از قوانین را جاری ساختند و حتی قانون اساسی وایمار را لغو نکردندو در شوروی نیز رژیم انقلابی درد سر انتشار یک قانون اساسی کامل و تازه را به گردن گرفت اما در عمل این گفته ی هیتلر اتفاق افتاد که یک دولت تام نباید تفاوتی میان قانون و آئین اخلاقی قائل شود که نتیجه این بود که ضرورتی جهت اعلام عام احکام و فرامین وجود ندارد(آرنت، 1366: ص192)
قانون مندی توتالیتری که از قانونیت سرپیچی می کند و وانمود می کند که حاکمیت مستقیم عدالت را بر روی زمین مستقر کرده است قانون تاریخ یا طبیعت را به اجرا می گذارد بی آنکه آن را به زبان معیار های درست و غلط برای رفتار فردی ترجمه کند.این قانون که پایه اش در ایدئولوژی است به دنبال آن است که طبیعت انسانها را تغییر دهد، نه آنکه آن طبیعت را تثبیت کند. بی اعتناعی به قانون موضوعه که در دولت توتالیتر خود را می نمایاند هنگامی سلاح موثری برای سلطه واقع می شود که مردم در جهان مدرن ایمانشان را به بنیان استعلایی عدالت از دست داده اند. از دست رفتن ایمان به توانایی ذهن برای شناخت عدالت، فضیلت و حقیقت یکی از عوامل عمده ی موفقیت توتالیتاریسم است.مفاهیم سنتی ما از قانون چنان به تجربه ی مذهبی وابسته بودند که زمانی که انسان ترسش را از جهنم از یاد برد و اعتقادش به نصیب بردن از عدالت پس از مرگ را از دست داد، هر گونه درکی از مشروعیت فرمانروایی سیاسی را هم از دست داد (بردشا، 1380: ص90-88).

و) چیرگی تام در رژیم های توتالیتر
این خصلت رژیم های توتالیتر می کوشد تا انسانها را به گونه ای سازمان دهد که تکثر و تمایز نا محدودشان از بین رود وکل انسانیت به صورت یک فرد واحد در آید.این امر زمانی امکان پذیر است که یکایک افراد انسانی به صورتی تبدیل شوند که در برابربرخی کنش های معین، واکنش های معین و ثابتی از خود نشان دهند.نخستین گام اساسی در راه چیرگی تام کشتن شخصیت حقوقی در انسان است که این کار از یک سو با قرار دادن رده هایی از مردم در خارج ازحمایت قانون و از سوی دیگر با قرار دادن اردوگاه های دسته جمعی در خارج از شمول نظام جزائی صورت گرفته بود.گام تعیین کننده ی بعدی در راه تدارک نعش های زنده کشتن شخصیت اخلاقی در انسان است.توتالیتاریسم از طریق ایجاد شرایطی که تحت آن وجدان کاراییش را از دست می دهد و انجام دادن کار نیک امکان ناپذیر می گردد، توانست همدستی آگاهانه و سازمان یافته ی همه ی انسانها را در جنایت های توتالیتر بگستراند.پس از کشته شدن شخصیت اخلاقی در انسان، تنها مانع تبدیل انسانها به نعش های زنده تمایز فرد و هویت یگانه اش است(آرنت، 1366: صص294-267).

ه) ایدئولوژی و ارعاب
آرنت به هیچ روی اهمیت ایدئولوژی را درپدیده ی توتالیتاریسم دست کم نمی گیرد.شایسته ی توجه است که هر دو رژیم توتالیتر ایدئولوژی شان را- سوسیا لیسم یا نژادگرایی – درهیئت کاذب علم تاریخ عرضه می کردند. علی رغم کاذب بودن این ایدئولوژی ها و توسل به تبلیغات جهت توجیه آن، این بدان معنا نیست که اعتقاد رهبران توتالیتر به این ایدئولوژی ها نا راستین است. آرنت عزم رهبران توتالیتررا جهت پیاده کردن اهداف ایدئولوژیکی شان علی رغم همه ی مشکلات تجلی اعتقادی کاملا تازه می داند. اینکه همه چیز ممکن است به شرطی که نیروی اراده ی کافی داشته باشیم. داشتن چنین توهمی از قدرت مطلق، به ناچار به حکومت کردن با توسل به خشونت و ترور می انجامد(لسناف، 1385: ص118).
ایدئولوژی در دولت های توتالیتری تا حدودی به علت غیبت چیزهایی موفق است که آرنت در کتاب وضع بشری بر فقدان و غیابشان تاسف می خورد: ایمان مذهبی، توانایی عیان کنندگی حس ها، ارزش ذاتی محصولات کار. البته سوالی که اینجا مطرح می شود این است که این فقدان ها در تمام جوامع در تمدن غربی مشترک است پس چرا همه ی انسانهای غربی تحت سلطه ی توتالیتری نیستند؟(بردشا، 1380: ص90). به نظر آرنت، ایدئولوژی در کنار ارعاب ضرورت تام دارد زیرا آزادی انسان که بااستعداد آغاز گری خلق می شود، با ارعاب از بین نمی رود. تفکرمایه ی اصلی چنین آغاز گری است که صرفا با ایدئولوژی مهار و سرکوب می شود. بنا بر این چنان چه ارعاب گوهر توتالیتاریسم باشد، ایدئولوژی اصل عمل آن است(انصاری، 1379: ص136). توتالیتاریسم وعده ی تحقق عدالت بر روی زمین را می دهد چرا که مدعی است می خواهد نوع بشر را به گونه ی تجسم قوانین تاریخ و طبیعت در آورد(آرنت، 1366: ص312).
ایدئولوژی ها مدعی اند که رازهای فراگرد کلی تاریخ را می دانند – رازهای گذشته، پیچیدگی های کنونی و عدم قطعیت آینده – زیرا منطق ذاتی ایده های مربوط به رویدادهای تاریخ را می شناسند. در ایدئولوژی، حرکت تاریخ و فراگرد منطقی این مفهوم، وابسته به همدیگر پنداشته می شوند، تو گویی که هرچه پیش می آید، بر وفق منطق یک ایده رخ می دهد.ایدئولوژی های نژاد پرستی و کمونیسم از آن روی توتالیتر گشته اند که عناصر تجربه ای که بر آنها استوارند – ستیز نژادها برای چیرگی یافتن بر جهان و نبرد طبقات برای کسب قدرت سیاسی در این دو سده – اهمیت سیاسی بیشتری از عناصر تجربه ی ایدئولوژی های دیگر پیدا کرده اند. از سوی دیگر همه ی ایدئولوژی ها در بر دارنده ی عناصر توتالیتر هستند و تفاوت دو ایدئولوژی یاد شده با سایر ایدئولوژی ها در این است که این ایدئولوژی ها بوسیله ی جنبش های توتالیتربه خوبی پرورانده شده اند. در واقع حقیقت این است که ماهیت راستین ایدئولوژی ها تنها از طریق نقشی که در دستگاه چیرگی توتالیتر ایفا می کنند، آشکار می گردد(آرنت، 1366: صص325-312). 
ازدید آرنت سه عنصر توتالیتر وجود دارند که ویژگی هر تفکر ایدئولوژیک را تشکیل می دهند: نخست داعیه ی تبیین جهانی ایدئولوژی ها – تبیین آنچه هست، آنچه در حال شدن است و آنچه بر جهان گذشته است – دوم اینکه تفکر ایدئولوژیک با به خود بستن چنین ظرفیتی خود را از هرگونه تجربه ای مستقل می سازد. بدین سان تفکر ایدئولوژیک از واقعیتی که ما با حواس پنجگانه مان در می یابیم آزاد می شود و بر واقعیتی حقیقی تر تاکید می کند که در پشت چیز های قابل ادراک پنهان است. سوم، از آنجا که ایدئولوژی ها قدرت استحاله ی واقعیت را ندارند، می کوشند تا از طریق روش های برهانی ویژه، اندیشه را از قید تجربه آزاد سازند. تفکر ایدئولوژیک واقعیت ها را در یک سیاق مطلقا منطقی سامان می دهد. سیاقی که از یک قضیه ی مسلم و بدیهی آغاز می کند و سپس همه ی چیزهای دیگررا از همان قضیه ی بدیهی استنتاج می کند(آرنت، 1366: صص327-326).

چرایی پیدایش رژیم های توتالیتر
نظریات مربوط به چگونگی پیدایش جنبش های توتالیتر

الف) نظریه ی جامعه ی توده وار
طبق این نظریه وقتی وفاداری های گروهی به دلایلی محو شود، جامعه ی توده وار اتفاق می افتد(ملکوتیان، 1372: ص114). این نظریه پردازان موضع شان از این قرار است که با درهم شکسته شدن نظام طبقاتی، وفاداری سنتی به احزاب سیاسی نیز از میان می رود(کوهن، 1384: ص226). به عقیده ی آرنت با پایان گرفتن جنگ جهانی اول و ایجاد جمهوری وایمار، ربط های کهنه که اعضای جامعه را به هم پیوند می زند از بین رفتند و توده ها با در ماندگی از تجربه ی جامعه ی طبقاتی به یک ناسیونالیسم به ویژه خشن روی آوردند(ملکوتیان، 1372: ص115). 

ب) دیدگاه مبتنی بر نقش طبقه ی متوسط
این دیدگاه جنبش توتالیتر را به عنوان جنبشی که حمایتش را از اعضای اتمیزه شده بدست آورد نمی داند. طبقات متوسط به صورت رو به تزایدی توسط بورژوازی بالاتر و احزاب آنها تو سری می خوردند و همچنین از سوی طبقات پایین نیز مورد تهدید بودند. بنابر این علیه هردو دست به اعتراض زدند (ملکوتیان، 1372: ص120). بدین ترتیب حمایت توده ای اصلی از لایه های میانی جامعه نشات می گرفت(کوهن، 1384: 227).
به گفته ی آرنت در اواخر قرن نوزدهم سه نهضت به ظاهر نامرتبط با هم تلاقی کردند و موجد نوعی ذهنیت و فعالیت سیاسی شدند که پس از جنگ حهانی اول به توتالیتاریسم متحول گشت. وجه مشترک هر سه نهضت مذکور این بود که همه نه تنها بازتاب سقوط ساختار طبقاتی اروپا و مفهوم دولت تک ملیتی بودند، بلکه به آن شتاب می دادند. نخستین جنبش یهودی ستیزی بود که دلیل آن را در این می دانست که یهودیان منابع مالی مورد نیاز حکومتهای اروپایی را تامین می کردند و به این جهت، کینه ی نهضت های سیاسی را برانگیختند که دولت ها را دشمن می داشتند(هیوز، 1376: ص144). به نظر آرنت، توتالیتاریسم و واقع گریزی و اسطوره گرایی آن بازتاب تنهایی توده هاست سلطه توتالیتری در شرایط احساس تنهایی ممکن می گردد. در جهان مدرن احساس پریشانی و بی رشیگی زمینه پیدایش نگرش های توتالیتر را که درون مایه و جوهر توتالیتاریسم است را فراهم ساخت. به نظر آرنت توتالیتاریسم وقتی ممکن شد که از یک سو دولت ملی به مفهوم سنتی آن که ساختار حقوقی و ارضی باثباتی داشت در هم شکست و تمایلات امپریالیستی ظاهر گردید و از سوی دیگر افراد به نحو فزاینده ای هویت خود را نه با شهروندی دولت ملی بلکه با عضویت در مقولات موهومی مانند نژاد تعریف کردند.(بشیریه، 1384: ص140) 
مطابق با استدلال آرنت، توتالیتاریسم محصول بازگشت و احیای گرایش های امپریالیستی در اواخر قرن نوزدهم بوده است در نتیجه ی آن شکل سیاسی دولت ملی تضعیف شد و در عین حال نژادپرستی به صورت روشی جدید برای وحدت میان توده های گسیخته ظاهر گردید.امپریالیسم انگلیس ساختار دولت ملی را از بین نبرد در نتیجه توتالیتاریسم در آن کشور پدیدار نشد اما در آلمان و روسیه گرایش های امپریالیستی پدید آمد و به ساختار دولت ملی و ناسیونالیسم آسیب رساند. پان اسلاویسم و پان ژرمنیسم همانند جنبش های امریالیستی هدفشان توسعه بی حد و حصر بود و از همین رو با دولت ملی در تعارض قرار گرفتند.(بشیریه، 1384: صص 142-141) چرا که تلاش در جهت یافتن چیرگی تام بر جهان و حذف هر گونه واقعیت غیر توتالیتر رقیب، در ذات رژیم های توتالیتر نهفته است آگر آنها به عنوان هدف نهایی شان در صدد کسب فرمانروایی بر جهان نباشند به احتمال بسیار قوی، آنچه را که به دست آورده اند از دست خواهند داد.(آرنت، 1366: ص 187) به نظر آرنت توتالیتاریسم محصول بازگشت و احیای گرایش های معطوف به امپریالیسم در اواخر قرن نوزدهم بوده است در نتیجه شکل سیاسی دولت ملی تضعیف شد و در عین حال نژاد گرایی به صورت شیوه ای تازه برای ایجاد وحدت میان توده های از هم گسیخته ظاهر گردید.(انصاری، 1379: ص 126)
در این اثنا امپریالیسم مناطق عقب مانده ای را زیر استیلای دولت های تک ملیتی در آورد که ادغام آنها د چارچوب سیاسی اروپا امکان پذیر نبود. از این گذشته تجربه های رویارویی با جماعت های عظیم انسان های بدوی به اروپاییان آموخت که اصول و ملاحظات اخلاقی را به فراموشی بسپارند. حسن امپریالیسم این بود که بین روش های استعماری در مستعمرات و سیاست گذاری در کشور مادر قائل به مرزبندی کاملا مشخص بود که با ظهور ناسیونالیسم، به نحوی برقراری اتحاد میان همه افراد دارای زبان مشترک، در واقع برتری جهانی یک نژاد سرور تبلیغ می شد.(هیوز، 1376: ص 145) 
آرنت ظهور پدیداری جامعه توده ای را در عصر مدرن یکی از مهم ترین تحولات تاریخی ماسبق بر پدیده دولت توتالیتر می دانست تحولی که بدون آن ایدئولوژی نمی توانست آن نقش عمده و اساسی را در توتالیتاریسم ایفا کند. جامعه توده ای از دل انحلال قشربندی طبقاتی سنتی سر برآورد. به گفته آرنت سقوط دیوارهای حفاظتی طبقاتی جماعت های کثیری که پشت همه احزاب جمع شده بودند تبدیل به توده ای بی سازمان و بی ساختاری از افراد برافروخته و افسارگسیخته کرد.(بردشا، 1380: ص 84) 
آرنت هر دو رژیم نازی و استالین را مثال هایی از یک سنخ واحد کاملا جدیدی فرض می کند، بر خلاف مارکوزه که توتالیاریسم را تجسم افراطی عقلانی کردن و برای بروکراسی و تکنوکراسی در معنای هدفمدارانه آن می بیند وی سازمان توتالیتر را مبتنی بر اصول کاملا متفاوت می بیند. اصل رهبری ایدئولوژی و ترور. طبق معیارهای بروکراتیک یا عقلانی، سازمان نازی یا استالینی بسیار معشوق بود. اما این اغتشاش کاملا با اصل رهبری متناسب بود به طوری که رهبر را قادر می ساخت در هر زمان و هر مقطع دخالت کند و حزب یا دولت را ابزار محض اراده شخص خود کند. اقتدار رهبر از بالا از لابلای میانجی عبور نمی کند تا صاف شود و در انتها به ملت برسد بلکه اراده رهبر می تواند هر جا و در هر زمان متجسم شود.(لسناف، 1385: ص 116) روشن است که بررسی های آرنت در مورد توتالیتاریسم، او را به این نتیجه مسلم می رساند که نادیده گرفتن و از ارزش انداختن سیاست تا چه حد می تواند خطرناک باشد و حتی خود آنهایی که چنین می کنند تا چه حد می توانند خطرناک باشند.(لسناف، 1385: ص120) 
کار عمده آرنت در اندیشه سیاسی به چالش کشیدن مقولات مرسوم و رایج است. در جایی که ما معمولا آزادی را دز اختیار فرد تلقی می کنیم وی آن را چیزی می بیند که در حوزه عمومی به کار می رود. در جایی که ما فکر می کنیم آزادی در تنهایی به منصه ظهور می رسد او آن را به عنوان مشارکت در عمل عمومی در میان همتایان تصور می کند او می گوید آنچه را که ما مسلم فرض کرده ایم چندان بدیهی نیست و راه های دیگری برای نگریستن چیزها جود دارد. (انصاری، 1379: ص180) رویکرد آرنت اساسا اگزستانیالیستی است، انسان مشکل وجودی دارد و فقط در جایی می تواند به هستی خود معنا بخشید که حزه عمومی برقرار باشد. در حوزه عمومی که زائیده کثرت نیز هست، انسان در عمل متقابل با دیگران به شناخت خود و کسب هویت نائل می شود.(انصاری، 1379: ص 138) 

نقد و بررسی 
آرنت تفاوت های شکل نازی و شکل شوروی پدیده توتالیتاریسم را سرسری برگذار می کرد یا دست کم می گرفت و آن دو را ذاتاً یکی می انگاشت. با آنکه این دو نظام از نظر روش همانندهایی دارند باید به خاطر داشت که کمونیسم از نظر ایدئولوژی اساسا هوادار دموکراسی و ضد دولت است حال آنکه ایدئولوژی نازیسم ضد دموکراسی و هوادار قدرت هر چه بیشتر دولتند.(آشوری، 1382: ص 241) پیدا بود که آرنت از آلمان بیشتر اطلاع دارد تا از روسیه و غالبا چنین می نمود که تجربه ای را که در شوروی حاصل شده بود با تجربه آلمان هیتلری می سنجد. معادله اساسی « توتالیتاریسم = دیوانگی» بینایی او را از او برای دیدن وجه عقلانی کردار کمونیسم سلب می کرد. واقعیت امور در شوروی نه تنها عقلانی تر بلکه توتالیترتر از روش های نازیسم بود. غافل از اینکه همین تفاوت ها به کمونیسم روسی انعطاف و دوام بیشتری داده است.(هیوز، 1376: ص 147) 
در خصوص ناهمگونی توصیف های او از نظام توتالیترآلمان و شوروی نیز می توان به این نکته اشاره کرد که در تعریف وی توتالیتاریسم به عنوان یک مجموعه یا نظام است که از قواعد و منطق درونی خودش تبعیت می کند. بنابراین در تعریف وی توتالیتاریسم محصول تاریخ است. به نظر وی در آلمان از ابتدا یک سازمان توده ای وجود داشت در حالی که او می گوید استالین به منظور برپایی توتالیتاریسم جامعه توده ای را ایجاد کرد. آرنت مدعی است توتالیتاریسم محصول شرایط تاریخی است وی اعتقاد دارد که توتالیتاریسم به خاطر محدود شدن در درون و دشمنی جهان غیر توتالیتر از بین می رود یعنی اتفاقی که بر سر نازیسم در آلمان آمد ولی در مورد روسیه می گوید که به خاطر مرگ استالین فروپاشید که با نظر قبلی اش مغایرت دارد.( انصاری، 1379: صص 141-140) به گفته بردشا، آرنت مدعی بود که ریشه های توتالیتاریسم هم ذاتی برخی وقایع پیشین تاریخی است و هم بیانی است از عمل ارادی. اگر نگاهی به تحلیل آرنت از توتالیتاریسم در کلیتش بیندازیم می بینیم که او ظاهرا می خواهد دو چیز ضد و نقیض بگوید: اینکه انسان ها محصول پدید آمدن توتالیتاریسم هستند چون همه انتخاب های سیاسی ، عامدانه و انسانی هستند و اینکه انسان ها تقصیری ندارند چون شرایط در آلمان و روسیه کار افراد را در دست زدن به هر نوع انتخابی دشوار کرده بود. آرنت فکر می کرد نوعی تعامل عمومی نه تنها برای حیات سیاست بلکه برای تفکر سالم، ضروری و حیاتی است و فقط از طریق اجماع با افرادی که آزادانه می اندیشند ما به وجود انسانی خود می رسیم.( بردشا، 1380: ص 80) دست کم دو ایراد بر این تاکید او که توتالیتاریسم طبیعت انسانی را عوض کرده است می توان وارد کرد. نخست می توان این سوال را مطرح کرد که آیا اصلا در عمل دولتی می تواند کنترل تام بر همه جنبه های هستی و زندگی بشر داشته باشد یا نه. دومین ایرادی که می توان بر آرنت وارد کرد این تصور اوست که حداقلی از آزادی سیاسی و یا فرصت تبادل اندیشه ها ضروری است. هراس او از توتالیتاریسم از این اعتقاد راسخ او نشات می گرفت که بحث آزاد و علنی سرچشمه معنا در زندگی انسان ها است اگر انسان ها قادر به داوری صحیح، مستقل از شرایط زندگی شان هستند، پس دلنگرانی ما به حدتی نخواهد بود که آرنت بعضا فکر می کرد می بایست باشد.(بردشا، 1380: صص82-80)
فویگلین یکی دیگراز کسانی است که به انتقاد از آرنت پرداخته است. از انتقادات اصلی وی به آرنت این بوده که وی نتوانسته است به روشنی معین کند که آیا توتالیتاریسم در مقام پدیده ای سیاسی صرفا تجلی افراطی تمدن مدرن است یا آنکه با همه نظام ها ایدئولوژیکی دیگر تفاوت کیفی دارند. انتقاد دیگر وی به این مدعای آرنت بود که طبیعت بشری در قرن بیستم در مخاطره است، وی می گفت که طبیعت نمی تواند تغییر یابد یا دگرگون شود.(بردشا، 1380: صص 94-93) 
هر پایانی در تاریخ، ضرورتا آغازی را در بر دارد. از نظر سیاسی آغاز برابر است با آزادی انسان. سنت آگوستین گفته استبرای آنکه آغازی از سر گرفته شود، انسان آفریده شد به راستی که هر انسانی یک آغاز تازه است.( آرنت، 1366: ص340)

منابع و مآخذ
1- آرنت، هانا، توتالیتاریسم، ترجمه محسن ثلاثی، انتشارات جاویدان، 1366، تهران
2- آشوری، داریوش، دانشنامه سیاسی، نشر مروارید، 1382، تهران
3- انصاری، منصور، هانا آرنت و نقد فلسفه سیاسی، نشر مرکز، 1379، تهران
4- بردشا، لی، فلسفه سیاسی هانا آرنت، ترجمه خشایار دیهیمی، طرح نو، 1380، تهران
5- بشیریه، حسین، جامعه شناسی سیاسی، نشر نی، 1387، تهران
6- بشیریه، حسین، تاریخ اندیشه های سیاسی در قرن بیستم - لیبرالیسم و محافظه کاری، نشر نی، 1384، تهران
7- ردهد، برایان، اندیشه سیاسی از افلاطون تا ناتو، ترجمه مرتضی کاخی و اکبر افسری، نشر آگه، 1373، تهران
8- قوام، عبدالعلی، چالش های توسعه سیاسی، نشر قومس، 1384، تهران
9- کوهن، آلوین استانفورد، تئوری های انقلاب، ترجمه علیرضا طیب، نشر قومس، 1384، تهران
10- لسناف، مایکل، فیلسوفان سیاسی قرن بیستم، ترجمه خشایار دیهیمی، نشر ماهی، 1385، تهران
11- ملکوتیان، مصطفی، سیری در نظریه های انقلاب، نشر قومس، 1372، تهران
12- هیوز، استوارت.ه، هجرت اندیشه اجتماعی، ترجمه عزت اله فولادوند، طرح نو، 1376، تهران

http://www.bashgah.net/fa/content/print_version/44387 (Thu Apr 24 23:40:15 2014)