سايير حركتلر

زنانگی و پارادوکس امر قدسی/ بلال حاتمی


 

پساساختارگرای فرانسوی هلن سیخیلیوس در کتاب خنده مدیسا (Laugh of Medusa) خطاب به زنان اینگونه می نویسد: «بدنت را بنویس و زبانت را به میدان بگذار. و با شکستن پوسته کلمات به مرزهای تفکر پدرسالارانه هجوم ببر. اینگونه است که هستی زبان زنانه را مشروعیت می بخشی.»

تاریخ بدن، برای انسان که خواهان بکارگیری امکانات زبان زنانه هست، همچون تابویی می ماند که در حوزه های مختلف قابل بحث است. یکی از این حوزه ها در نظر سیخیلیوس «بدن، کلیسا و امر قدسی» است که در کتابش از آن سخن می گوید. این نوشته تحت تاثیر الهامی است که از جمله مذکور سیخیلیوس گرفتم.

در قرون وسطی بدن که لباس کثیف روح خوانده می شد دو مفهوم را در خود پنهان می کرده است. بدنی که بیش از گوشت فانی نبود و بدنی که دوباره متولد می شد. یعنی بدن مسیح که پیوسته در حال تازه شدن و نمایش خود بود. به بیان دیگر افشاگری خود در واقعیت گوشت و بدن دوباره متولد شونده ی مسیح. بدن زمانی که در ملک امر قدسی هست کثیف نیست که حتی مقدس هست ولی وقتی دور از امر قدسی است لباسی کثیف است بر اندام روح که مفهومی مشکوک و نامعلوم است. این طرز نگاه قرون وسطایی که «آگاهی» را از «بدن» متمایز می کند اکنون نیز در بسیاری جوامع ادامه دارد.

شایان توجه است که بدن نیز همچون مفهوم جنسیت، به مفهومی فرهنگی بدل شده است. فرهنگی شدن بدن یعنی اینکه بدن در ساختارهای مختلف فرهنگی معناهای مختلف به خود می گیرد. اینگونه است که ساختار بدنی زن در کنش با ساختار فرهنگی موجود در جوامع مختلف دو نوع واکنش را بوجود می آورد؛ یا پارادوکس می آفریند و یا اینکه آزادی خود را بدون مناقشه در انتظام فرهنگی موجود جای می دهد. در فرهنگهایی همچون فرهنگ حاکم در جامعه ما زن به سبب جنسیت و بدن اش و خطوط قزمز فرهنگی به موجود درجه دوم مبدل می شود. حقوق انسان بودن از او سلب می شود و غلطک سنت و مردسالاری همه زیبایی و استعدادهایش را له می کند.

آنچه نقطه مشترک اروپای قرون وسطی و اکنون جامعه ما تشخیص داده می شود بیش از همه مفهوم قدسیت است. در هر دو مورد قدسیت وجه مسلط فرهنگ است. امر قدسی به سبب ذاتش هیچ گاه در حاشیه قرار گرفتن را نخواسته و نمی خواهد. همه توجه ها بایستی به او باشد. هر آنچه دقت را از او به اوبژه دیگری معطوف کند از میان برداشتنی است. در راس این منطق خود انسان قرار دارد. یعنی از منظر امر قدسی نقطه تمرکز اوست، نه انسان. و هر آنچه قدرت انسان بودن را در مقابل امر قدسی بیافزاید مردود است. زیبایی نیز از این امر مستثنی نیست. امر قدسی امر زیبا را در چارچوب خود زیبا می شناسد نه در چارچوب اوبژه ی دیگری همچون انسان. در اروپای بعد از قرون وسطی قدرت از امر قدسی آرام آرام و گاهاً با شدت به انسان منتقل شد. نهایتِ این انتقالِ مرکزِ قدرت نیچه بود که از مرگ خدا سخن راند. در واقع مقصود نیچه مرگ خداوند نبود؛ بلکه تقدم امر انسانی به امر قدسی منظور نظر او بود.

در این پرسپکتیو در جوامعی که امر قدسی در جایگاه مشروعیت مسلط فرهنگی(دین به عنوان یک عنصر قدرتمند فرهنگی کل فرهنگ را می تواند تحت تاثیر وسلطه قرار دهد) قرار دارد، دین رفتارها و واکنشها را به مقابله با بدن فرهنگی شده ی زن مجبور میکند. چرا که بدن زن متناقض با امر قدسی است. بدن زن زیبایی را در قامت انسانی به نمایش در میآورد. توجه بیننده نه به بی نهایت آسمانها و معانی پیچ در پیچ نامعلوم و دور از دسترس که به زیبایی دست یافتنی انسانی معطوف شده است. امر قدسی این عطف توجه را نمی پذیرد و به مقابله با آن بر می خیزد و برای این کار تمام قدرتش را به استخدام می گیرد. امر قدسی به سبب تمایل به بی نهایت داشتن در راستای درون نامحدود انسانی قرار گرفته و با علاوه کردن عنصر ترس خود را می قبولاند. این قبولاندن مشروعیت را در پی می آورد و به سبب اینکه مشروع شناخته شده است در مقابل بدن انسان بخصوص بدن زن دست به اجبار و حتی شکنجه و کشتن (اعدام، سنگسار،…) می زند. واین همان است که از آن به عنوان عنصر ترس یاد کردیم. از اینروست که در طول تاریخ تمامی ادیان بزرگ زن را در محدودیت قرار داده و تنها زمانی به آن رجوع کرده است که نیاز داشته. وجود زنی که مسیح را بزاید ضروری بود. از اینرو مریم تقدس یافت. و تقدسش آنرا از دیگر زنان متفاوت ساخت. این تقدس در صورتی که مسیح را نمی زایید بدست نمی آمد. مریم نه به واسطه ی مریم بودن که به واسطه ی مادر مسیح بودن مقدس شد و قابل عطف توجه! فاطمه نیز نه به واسطه فاطمه بودن که تنها به واسطه ی اینکه حضرت محمد را از ابتر بودن خلاص کرد و نیز به واسطه ی اینکه همسر علی و مادر حسن و حسین شد مقدس است و قابل عطف توجه. حتی در قرآن نیز با توجه به سوره کوثر اینگونه دریافت می شود که تمامی موجودیت فاطمه تنها و تنها بدین خاطر است که ابتریت پیغمبر نقض شود. فاطمه فاطمه نبود، فاطمه فرزند پیغمبر، همسر علی و مادر حسن و حسین بود. بدین دلیل فاطمه شد! اگر اینان نبودند هیچگاه فاطمه فاطمه نمی شد. چرا که فاطمه یک زن بود. در اینجا همه چیز معطوف به امر قدسی و خدمتگزاران امر قدسی است. در واقع امر قدسی برای آنکه از دست انسان در امان بماند انسان عصیان کار را مردود اعلام می کند. وجود زن از موی سر تا ناخون پا عصیان علیه امر قدسی است. اینجاست که می بینیم شناخت امر قدسی از زن بیش از شناخت خود ما از زن است! زن به سبب اینکه بیش از مرد قابلیت سرپیچی از امر قدسی را دارد به کنار رانده می شود و بایستی خود را پنهان نگاه دارد. یعنی مردود عالم تقدس است. و حتی امر قدسی زن را در ستیز با خود می بیند.

خلاصه ی کلام در صورتی که امر قدسی منشاء رفتار، اخلاق و قانون! شناخته شود و از آنجایی که مردان بیش از زنان حافظان امر قدسی و نیز واسطه ی آن در تاریخ بشریت بوده اند، سرانجام آن خواهد شد که زن بودن چیزی پایین تر از انسان بودن شناخته می شود! آنگونه که در بالا ذکر شد مرد خود را از چنگال خشم امر قدسی اندکی رهانیده است. آن هم نتیجه خدماتی است که به امر قدسی کرده است. امر قدسی مرد را اندکی رها کرده است. و شاید این نشانه ضعف مرد در مقابل امر قدسی باشد.

زنانی که پوسته ی فرهنگی مسلط را می شکافند و به قول سیخیلیوس هستی زبان زنانه خود را با کلمات بدن خود اثبات می کنند، پیکان مشروعیت را از امر قدسی به انسان بودن خود می چرخانند. و این چیزی نیست جز عصیان علیه امر قدسی و نیز تاریخ.

نیچه جملات زیادی نسبت به زنان به زبان آورده است. و این نیز مورد نقد و گاه خشم زنان شده است. از جمله در کتاب غروب بتان جمله مشهور «چون پیش زن می روی تازیانه را از یاد مبر!» را می گوید. نکته ظریفی در اینجا وجود دارد؛ نیچه آنقدر «انسانی» هست که پیروزی امر انسانی بر امر قدسی را خبر می دهد، و آنقدر «انسانی» هست که زن و عصیان زن را بفهمد!