سايير حركتلر

فاشیسم را چگونه تحلیل کنیم؟ / گفتگو با رابرت او. پاکستون

ترجمه: ناصر فکوهی

رابرت او.پاکستون، تاریخ دان آمریکایی در آخرین کتابش «فاشیسم در عمل» تلاش کرده است به این پرسش پاسخ دهد. در سال ها دهه 1970 ، همین تاریخ دان بود که یکی از تابو های موجود در فرانسه درباره حکومت وبشی را از میان برداشت.
- شما در آخرین کتابتان «فاشیسم در عمل» ، فاشیسم را به مثابه مهم ترین نوآوری سیاسی قرن بیستم یعنی یک جنبش مردمی تعریف کرده اید که هم علیه چپ و هم علیه فردگرایی لیبرالی به وجود آمد و نوعی تالیف میان سوسیالیسم و ملی گرایی راست به شمار می آمد. با این وصف شما از اینکه از همان ابتدا تعریف دقیق تری از آن بدهید سر باز می زنید، چرا؟ - به طور سنتی ما دیده ایم که کتاب هایی که درباره فاشیسم نوشته می شوند از ابتدا یک تعریف «حداقلی» از فاشیسم ارائه می دهند. اشکال این قضیه به نظر من آن است که در آنها تلاش می شود پدیده فاشیسم را به صورتی منفک شده از سایر پدیده ها بفهمند و این کاری ممکن نیست زیرا بدون درک تمام مسائلی که سبب شد فاشیستها به قدرت برسند نمی توان فاشیسم را فهمید. من ترجیح دادم به نحو دیگری عمل کنم. به این ترتیب بعد از چند حادثه اساسی، خوانندگان خود را به دقت در مسیر و فرایند حرکت فاشیسم دعوت کرده ام: به وجود آمدن جنبش ها، ریشه کردن این حرکات (در شرایطی خاص) درون یک نظام سیاسی، رسیدن (گا ه به گاه) آنها به قدرت، اعمال قدرت و یا سقوط آنها صرفا در حد تبدیل شدن به اعمال آمرانه هر مرحله را باید بر اساس مفاهیم خاص خود آن شناخت، زیرا هر یک از این مراحل فرایند خاص و متفاوت خود را داشته است: جذب فعالان، سازش با نخبگان، نفوذ در جامعه مدنی. به نظر من تنها در انتهای چنین مسیری است که می توان فاشیسم را در تمام پیچیدگی و پویایی اش درک کرد.

- شما می خواهید از کلیشه ها پرهیز کنید و برای این کار، به جای آنکه به ایدئولوژی ها بپردازید بر اعمال رژیم های مختلف فاشیستی پرداخته اید و عنوان کتاب «فاشیسم در عمل» نیز از همین جا می آید...
- من به نسبت اغلب مولفان دیگر نقش کمتری برای ایدئولوژی قائل شده ام، زیرا به نظر من رادیکالیسم اقتصادی و سیاسی نخستین حرکات فاشیستی هنگامی که این حرکات به سازش با نخبگان می رسند، به فراموشی سپرده شده است: سازشی که برای رسیدن فاشیستها به قدرت ضروری است. در واقع، برنامه سیاسی جنبش های جوان فاشیستی، نمی تواند به ما در درک برنامه ای که رژیم های فاشیستی در عمل به کار می گیرند یاری رساند.
آنچه می توان به آن نام یک «خیانت ایدئولوژیک» داد سبب می شود گروهی از خالص ترین و نخستین فاشیستها از صفوف آنها جدا شوند اما اغلب فعالان به برکت موفقیت و تبلیغات آن، به حزب وفادار می مانند. بنابراین پیوستن و حفظ آنها به این جنب شبه نظر من بیشتری عملی هوشمندانه می آید تا از سر غرایز.
- چرا عنوان «فاشیسم» که به وسیله رژیم ایتالیا و حزب موسولینی در میلان در سال 1919 ابداع شد به مجموعه ای گسترده از جنبش های سیاسی از جمله حزب نازی هیتلر و همچنین گروهک هایی که حتی نتوانستند به قدرت برسند برای مثال لژیون میشل در رومانی یا جنبش شاه گرایان بلژیک تعمیم داده شده است؟
- برخی از متخصصا فاشیسم و از جمله مهم ترین آنها (Renzo De Felice, Karl Dietrich Bracher ) بر آن بوده اند که این نام را صرفا به حزب ایتالیایی محدود کنند و بر تفاوت های این حزب( از جمله در زمینه نژاد گرایی بیولوزیک) با نازیسم انگشت گذاشته اند. البته می توان این استدلال را پذیرفت اما بهای این کار آن است که دچار نوعی نام گرایی شویم که مانع از آن خواهد شد بتوانیم دیدگاهی تالیفی داشته و یکی از مهم ترین نو آوری های سیاسی قرن بیستم را درک کنیم.
فاشیسم به مثابه یک پدیده عمومی وجود داشته است: کنار گذاشتن آزادی به سود روش های دیکتاتور منشانه برای رسیدن به وجدت، پاک سازی و عظمت بخشیدن به ملتها، و همه اینها با حمایت پر شور شهروندان انجام گرفته است. البته این واقعیت دارد که متغیر های ملی فاشیسم به صورت عمیقی متفاوت هستند زیرا فاشیسم اصولا جهانشمولی را نمی پذیرد. اما این متغیر ها نه فقط ما را از درک پدیده به طور عام مانع نمی شوند بلکه به ما امکان مقایسه های پر ثمری را نیز می دهند.

- بع عقیده شما باید میان فاشیسم و رژیم های آمرانه تفکیک قائل شد. برای نمونه شما رژیم ویشی را یک رژیم آمرانه تلقی می کنید. با این وصف در کتاب های پیشینتان شما بر مشخصه یهود ستیز رژیم پتن و گرایش برخی از اعضای آن به فاشیسم نیز تاکید کرده اید. بنابراین چرا معتقدید که رژیم ویشی را نمی توان یک رژیم فاشیستی دانست؟
- به نظر من، یک تمایز مفید آمرانه گرایی را از فاشیسم جدا می کند. آمرانه گرایی به دلیل ضعف یا نبود یک حزب واحد، و همین طور به دلیل سلطه نهبگان سنتی (کلیسا، مالکان، ارتش) و به دلیل اولویت دادن به انفعال عمومی جدا می شود. بر عکس، وحشیگری در این گونه رژیم کمتر از دولت های فاشیستی نیست. برای نمونه اگر به اسپانیا بین سال های 1939 تا 1975 نگاه کنیم می بینیم که رژیم فرانکو صدها هزار اسپانیایی را به کشتن داد.
بنا بر این مولفه ها رژیم ویشی را نیز باید بیشتر نزدیک به قطب آمرانه دانست تا به قطب فاشیستی، هر چند باید این را نیز پذیرفت که در اواخر کار این رژیم به سوی فاشیسم پیش می رفت. ما در جمهوری سوم فرانسه با فاشیست هایی واقعی سروکار داریم، اما هیتلر ترجیح می داد سردمداری دولت های وابسته به خود را به دست رئوسای آمر بدهد زیرا می دانست که فاشیست های این کشورها چندان از محبوبیت مردمی برخوردار نیستند. این را نیز می توان از خود پرسید که اصولا یک کشور اشغال شده و محروم از تمام امکانات بیان ملی گرایانه و تهاجمی می تواند به سوی یک فاشیسم واقعی پیش رود؟ از یاد نبریم که یهود ستیزی به خودی خود مولفه ای برای مشخص کردن فاشیسم نبوده است. برای مثال در ایتالیای فاشیست (پیش از 1938) یهود ستیزی ضعیف تر از ایالات متحده ، انگلستان و فرانسه میان دو جنگ جهانی بود.
- در میان تعداد زیادی کشور هایی که در خود شاهد ظهور جنبش های فاشیستی بوده اند، تنها دو کشور با ریشه گرفتن واقعی این گونه جنبش ها روبرو می شوند: آلمان و ایتالیا. آیا می توان این امر را ناشی از قدرت فرمندی دو رهبر این کشورها یعنی موسولینی و هیتلر، در شرایط بحران اقتصادی و اجتماعی خاص آنها دانست ، یا شما دلایل دیگری در این امر می بینید؟
- درواقع تنها در این کشورهاست که فاشیسم فراتر از ریشه ها ، تا حدی پیش می رود که قدرت را به دست گرفته و آن را اعمال می کند. به نظر من بدون آنکه خواسته باشم مهارت و قدرت این رهبران را نفی کنم، باید بگویم هیچ جنبش فاشیستی را نمی توان تنها به دلیل رهبرانش موفق دانست (در حالی که در تبلیغات سیاسی چنین گفته می شود). عوامل متعددی هست که این موفقیت را توجیه می کند: شکست آلمان و تحقیر ایتالیا در سال 1918، ضعف سنت دموکراتیک. عمق گسست های اجتماعی در این دو کشور، بالا گرفتن جنبش های چپ انقلابی در فردای جنگ جهانی اول در آنها، یک بحران اقتصادی و عدم کفایت دولت های لیبرال در برابر این حوادث از این جمله اند. با این وصف، برغم همه این مسائل در آلمان و ایتالیا، به قدرت رسیدن فاشیسم در آنها را به هیچ رو نمی توان اجتناب ناپذیر دانست. در واقع نه هیتلر و نه موسولینی هرگز نمی توانستند در یک انتخابات آزاد به اکثریت آرا دست بیابند. میزان آرای نازی در اوج خود در انتخابات ژوئیه 1932 به 37 درصد رسیده بود اما این میزان از انتخابات بعد در نوامبر رو به کاهش گذاشت. موسولینی نیز پیش از به دست گرفتن قدرت بیشتر از 35 گرسی در مجلس نداشت. در هر دو مورد، این رهبران سیاسی محافظه کار بودند که می خواستند از قدرت مردمی فاشیستها به سود خود استفاده کنند و موسولینی و هیتلر نیز به این پروژه یاری رساندند. در نهایت به قدرت رسیدن فاشیستها را باید بیشتر ناشی از انتخاب آزاد رهبران محافظه کاری دانست که از چپ بیشتر از فاشیستها می هراسیدند و معتقد بودند که می توانند گروه اخیر را مهار کنند.
- بحث داغی هنوز در زمینه تاریخی وجود دارد: تفکیک میان فاشیسم و توتالیتاریسم. برای نمونه، امیلیو جنتیله(Emilio Gentile) تردیدی به خود راه نمی دهد که جنبش فاشیستی را توتالیتر بنامد. به نظر شما استفاد هاز این عنوان چقدر توجیه پذیر است؟
- به نظر من مفهوم «توتالیتاریسم» برای تحلیل سیاسی دارای توانایی محدودی است. البته اگر خواسته باشیم از تمایل برخی ارز رژیم ها برای کنترل همه چیز و به کار انداختن سازوکارهایی در این جهت صحبت کنیم شاید واژه «توتالیتاریسم» به کار بیاید(واژه ای که موسولینی از یکی از مخالفانش وام گرفته بود). اما باید ادعان کرد که سازوکارهای کنترل نمی توانند مسائل فاشیسم و استالینیسم را برای ما روشن کنند.
- در مورد فاشیسم باید گفت که مدل توتالیتاریسم به هیچ رو نمی تواند پیش شرط های آماده کننده زمینه را برای آن توضیح دهد، توتالیتاریسم حتی نمی تواند سازوکارهای به قدرت رسیدن فاشیست ها را نیز نشان دهد و یا اینکه چگونه رژیم های فاشیستی جامعه مدنی را درگیر خود کردند. البته این درست است که میان سازوکارهای کنترل از یک دیکتاتوری به دیکتاتوری دیگر شباهت وجود دارد. برای مثال نمی توان افراد را به هزاران روش مختلف به زندان انداخت یا شکنجه کرد. اما تفوت های عظیمی میان چکونگی به قدرت رسیدن و اعمال قدرت به وسیله هیتلر و موسولینی از یکسو و استالین از سوی دیگر وجود دارد. هیتلر و موسولینی از دری که نخبگان برای آنها گشوده بودند به قدرت راه یافتند و بنابراین باید قدرت را با آنها شریک می شدند. البته هیتلر بسیار کمتر از موسولینی این کار را کرد اما چه در ایتالیا و چه در المان، رهبران سیاسی، نظامی ها، نخبگان و جامعه مدنی همگی درگیر مبارزه برای برتری یافتن سیاسی بودند. اما برعکس، استالین تنها در حلقه رهبران سیاسی حربی رقیب داشت. و این رانیز ا زیاد نبریم که اهداف فاشیسم و استالینیسم متفاوت بوده است، در نخستین مورد هدف به پیروزی رساندن یک نژاد بود و دیگری هدف خور را رسیدن به برابری جهانی و اجباری اعلام می کرد( و این هم به انحرافات وحشتاناکی کشید). و سرانجام فراموش نکنیم که نصویر توتالیتر از یک دیکتاتور قدرتمند می تواند حتی به خدمت آن برسد که بهانه ای به همدستان فاشیسم بدهد: به دست تمام نخبگانی که راه را بر آن گشودند، تمام کسانی که به واسطه شغلشان از آن سود بردند، تمام مردمی که آن را تایید کردند، همه می توانند با بهانه توتالیتاریسم مشارکت داوطلبانه خود را در واقعه فاشیسم نادیده بیانگارند.
- امیلیو جنتیله تحلیل بسیار اصیلی از لحاظ تاریخ نگاری رژیم فاشیستی ایتالیا عرضه کرده است. اما در کتاب پر اهمیتش «راه ایتالیایی توتالیتاریسم» (La Voie italienne du totalitarisme (Le Rocher, 2004)) او باید این نکته را هم تدقیق می کرد در حالی که او بیشتر در حال تشریح آرمان های یک رژیم است تا واقعیات آن در جامعه ای که در آن کشیش ها، رئوسای کارخانجات، بزرگان روستا و پدران خانواده قدرت های بزرگ خود را حفظ می کنند.
- شما فرایندی را تشریح کرده اید که سبب می شود مجموعه ای از «شور های بسیح کننده» فاشیست ها را به قدرت برساند. آیا این مارپیچ اجتناب پذیر بود و آیا تجربه آن می تواند ما را در برابر خطر فاشیسم در آینده مصونیت ببخشد؟
- من در مطالعه ام بر به قدرت رسیدن و اعمال قدرت فاشیسم بر آن بوده ام که بر عنصر انتخاب که در مرحله وجود داشته است تاکید کنم. نخبگان المانی و ایتالیایی که راه را بر فاشیست ها هموار کردند انتخاب های دیگری نیز داشتند. هر چند اینکه در یک دموکراسی از بیان عقاید فاشیستی جلوگیری می شد، کار سختی بود – مرحله اول فرایند فاشیسم- اما باید گفت به قدرت رسیدن فاشیسم هرگز اجتناب ناپذیر نیست.

منبع:
مجله علوم انسانی شاره 155، دسامبر 2004، گفتگو گر: رژیس میران

Sciences Humaines, n° 155, décembre 2004.
Propos recueillis par Régis Meyran

رابرت او. پاکستون، استاد ممتاز دانشگاه کلمبیا در نیویورک است. او در سال 1972 با انتشار کتابی درباره دولت ویشی نوآوری عمیقی در تاریخ آن دوران ایجاد کرد و جنجال زیادی بر پا ساخت. پاکستون که دانشمندی مورد تایید بین المللی است تاکنون در چندین محاکمه علیه جنایتکاران جنگی (Paul Touvier en 1994, Maurice Papon en 1997) به عنوان شاهد دعوت شده است.

برخی از آثار

فرانسه ویشی، 1940-1944، ، سوی، 1999.
ویشی و یهودیان همراه با مایکل ز. مارو، 1981، تجدید انتشار 2004
دوران پیراهن سبزها، شورش های دهقانی و فاشیسم روستایی، 1929-1939، سوی ، 1996.
فاشیسم در عمل ، سوی ، 2004.

Quelques publications

• La France de Vichy, 1940-1944
1973, rééd. Seuil, coll. « Points », 1999.
• Vichy et les Juifs
avec Michael R. Marrus, 1981, rééd. LGF, 2004.
• Le Temps des chemises vertes. Révoltes paysannes et fascisme rural, 1929-1939
Seuil, 1996.
• Le Fascisme en action
Seuil, 2004.
Comment analyser le fascisme ?
Rencontre avec Robert O. Paxton
Comment définir le fascisme ? C’est à cette tâche que s’est attelé l’historien américain Robert O. Paxton dans son dernier livre, Le Fascisme en action. Dans les années 1970, il avait déjà levé un tabou de la mémoire collective française, à propos du régime de Vichy.
Dans votre dernier livre, Le Fascisme en action, vous définissez le fascisme comme la nouveauté politique la plus importante du XXe siècle, un mouvement populaire s’élevant à la fois contre la gauche et contre l’individualisme libéral, réalisant une sorte de synthèse entre le socialisme et le nationalisme de droite. Toutefois, vous refusez de donner d’emblée une définition plus précise. Pourquoi ?
Traditionnellement, les livres sur le fascisme commencent par une définition succincte du « minimum fasciste ». Cette approche habituelle a le grand désavantage de traiter isolément un phénomène qui est incompréhensible si l’on ne prend pas en compte les alliés et complices qui ont permis l’accès au pouvoir des fascistes. J’ai préféré procéder autrement. Après quelques repères indispensables, j’amène le lecteur à travers les étapes du parcours fasciste : la création des mouvements, leur enracinement (sous certaines conditions) à l’intérieur d’un système politique, leur arrivée (parfois) au pouvoir, l’exercice du pouvoir et, finalement, dans la longue durée, une radicalisation effrénée ou une décadence en simple autoritarisme. Chaque étape doit être comprise selon ses propres termes, car chacune comprend des processus différents : recrutement de militants, compromis avec des élites, imbrication dans la société civile. C’est seulement à la fin d’un tel voyage, à mon avis, que l’on peut bien comprendre le fascisme dans toute sa complexité et dans tout son dynamisme.

Vous dites vouloir éviter les stéréotypes, en vous concentrant sur les actes des différents régimes fascistes plutôt que sur les idéologies, d’où le titre de votre livre, Le fascisme en action…
J’accorde un rôle moins central à l’idéologie dans l’interprétation du fascisme que la plupart des auteurs, parce que j’ai constaté que le radicalisme économique et social des premiers mouvements est mis en sourdine au moment du compromis avec des élites : ce compromis est nécessaire pour obtenir le pouvoir. Les programmes des jeunes mouvements fascistes donnent, en effet, une idée très imparfaite de la politique qui sera appliquée par les régimes fascistes au pouvoir.
Ce que l’on pourrait nommer une trahison idéologique provoque le départ de certains puristes de la première heure, mais la plupart des militants restent fidèles au parti grâce à son succès et à la propagande. Leur adhésion au mouvement me semble donc moins intellectuelle que viscérale.

Pourquoi étendre une notion qui désigne le régime italien porté par le parti de Mussolini, à Milan en 1919, à un ensemble plus vaste de mouvements politiques, incluant le parti nazi d’Hitler, mais aussi des groupuscules qui n’ont pas réussi à conquérir le pouvoir, comme la Légion de l’archange Michel en Roumanie ou le mouvement rexiste en Belgique ?
Certains spécialistes du fascisme, et pas des moindres (Renzo De Felice, Karl Dietrich Bracher), ont voulu limiter le terme au parti italien, soulignant ses différences (notamment en matière de racisme biologique) avec le nazisme. On peut adopter ce point de vue, mais au prix d’un nominalisme qui empêche de parler synthétiquement de l’innovation politique la plus signifiante du xxe siècle.
Le fascisme existe en tant que phénomène général : l’abandon de la liberté en faveur des méthodes dictatoriales afin d’unifier, de purifier et d’agrandir la nation, le tout avec l’accord enthousiaste des citoyens. Il est vrai que les variantes nationales du fascisme diffèrent profondément, car celui-ci refuse l’universel. Loin de poser un obstacle à la compréhension, pourtant, ces différences permettent des comparaisons fructueuses.

Selon vous, il faut distinguer fascisme et régime autoritaire. Par exemple, vous considérez Vichy comme un régime autoritaire. Pourtant, vous avez insisté, dans des ouvrages précédents, sur le caractère antisémite de l’État de Pétain et sur la tentation fasciste chez certains de ses membres. Pourquoi, alors, Vichy ne fut-il pas un État qualifié de fasciste ?
Une distinction utile sépare l’autoritarisme du fascisme. L’autoritarisme diffère du fascisme par la faiblesse ou l’absence d’un parti unique, par la dominance des élites traditionnelles (Église, propriétaires, armée) et par une préférence pour un public démobilisé. En revanche, la brutalité n’y est pas moindre que dans les États fascistes. Si l’on prend l’exemple de l’Espagne de 1939 à 1975, Franco a mis à mort des centaines de milliers d’Espagnols.
Selon ces critères, le régime de Vichy se situe plus près du pôle autoritaire que du pôle fasciste, tout en évoluant vers le dernier aux moments ultimes. La iiie République française contenait de vrais fascistes, mais Hitler préférait laisser gouverner ses satellites par des chefs autoritaires, sachant que les fascistes du coin manquaient de soutien populaire. On peut en outre se demander si un pays occupé, privé de toute expression d’un nationalisme agressif, peut être authentiquement fasciste. Par ailleurs, l’antisémitisme, rappelons-le, n’est pas à lui seul un critère propre au fascisme. Il était plus faible en Italie fasciste (avant 1938) qu’aux États-Unis, en Angleterre ou en France entre les deux guerres.

Parmi les nombreux pays qui virent naître des mouvements fascistes, seuls deux ont connu un réel enracinement de ce type de mouvement : l’Allemagne et l’Italie. Cela tient-il au charisme particulier des deux leaders, Mussolini et Hitler, au contexte de crise économique et sociale propre à ces deux pays, ou y voyez-vous d’autres raisons ?
En effet, c’est seulement dans ces deux pays, l’Allemagne et l’Italie, que le fascisme est allé, au-delà de l’enracinement, jusqu’à la prise et l’exercice du pouvoir. Sans nier le talent ou l’ambition de ces deux chefs, aucun mouvement fasciste n’a jamais réussi du seul fait de son leader (comme leurs propagandistes le prétendaient). De multiples facteurs aident à expliquer ces deux succès : la défaite de l’Allemagne et l’humiliation de l’Italie en 1918, la faiblesse de la tradition démocratique et la profondeur des clivages sociaux dans ces deux pays, une forte poussée de la gauche révolutionnaire au lendemain de la guerre, une crise économique, et l’inefficacité d’un gouvernement libéral devant ces défis multiples. Toutefois, malgré les graves problèmes de l’heure en Allemagne et en Italie, l’arrivée des fascistes au pouvoir dans ces deux pays n’était nullement inévitable. En effet, ni Hitler ni Mussolini n’ont gagné la moindre majorité électorale dans une élection libre. Le vote nazi a atteint son apogée (37 %) à l’élection de juillet 1932 ; celui-ci baissait dès l’élection suivante, en novembre. Mussolini n’avait que 35 sièges parlementaires avant la prise de pouvoir. Dans ces deux cas, des chefs politiques conservateurs ont voulu atteler le cheval fasciste à leur propre chariot, et les deux chefs d’État ont aidé à la réalisation d’un tel projet. L’arrivée au pouvoir des nazis et des fascistes italiens provenait, finalement, du libre choix des chefs conservateurs qui craignaient plus la gauche qu’un fascisme qu’ils pensaient pouvoir dominer.

Un débat fait toujours rage en histoire : la distinction entre fascisme et totalitarisme. Par exemple, Emilio Gentile n’hésite pas à qualifier le mouvement fasciste de totalitaire. Que pensez-vous de l’usage d’un tel terme ?
À mon avis, le concept de « totalitarisme » n’a qu’une utilité limitée pour l’analyse politique. Certes, si l’on veut parler de l’ambition de certains régimes de tout contrôler et des mécanismes qu’ils emploient pour arriver à cette fin, le mot « totalitaire » (que Mussolini avait repris à l’un de ses opposants) peut servir. Mais il faut reconnaître que les mécanismes de contrôle n’épuisent pas les problématiques du fascisme et du stalinisme.
En ce qui concerne le fascisme, le modèle totalitaire n’explique en rien les préconditions qui peuvent lui préparer le terrain, ni les tractations par lesquelles les fascistes sont arrivés au pouvoir, ni encore la façon dont les régimes fascistes ont engagé la société civile. Il est vrai que les mécanismes de contrôle peuvent se ressembler d’une dictature à une autre. Il n’y a pas trente-six façons d’emprisonner et de torturer. Mais de profondes différences séparent l’arrivée au pouvoir et l’exercice de ce pouvoir par Hitler ou Mussolini d’un côté, par Staline de l’autre. Étant passés par une porte ouverte par l’élite, Hitler et Mussolini doivent partager le pouvoir avec elle. Le premier le fait beaucoup moins que le dernier, bien sûr, mais tant en Italie qu’en Allemagne, chefs, militants, élites et société civile s’engagent dans la même lutte pour la suprématie. Staline, par contre, n’est aux prises avec des rivaux qu’au sein de l’équipe dirigeante. Et n’oublions pas les différences de finalité entre fascisme et stalinisme, l’un dédié au triomphe d’une race, l’autre destiné à établir une égalité universelle et obligatoire (ce qui mena toutefois à des distorsions odieuses). Finalement, n’oublions pas que l’image totalitaire d’une dictature toute-puissante peut même servir d’alibi pour les complices du fascisme : les élites qui lui ont ouvert la porte, les professions qui s’en sont accommodées, les populations qui ont acquiescé, tous peuvent invoquer le totalitarisme afin de nier leur participation volontaire à l’avènement du fascisme.
E. Gentile a fourni une contribution de première importance à l’historiographie du régime fasciste en Italie. Mais, dans son grand livre La Voie italienne du totalitarisme (Le Rocher, 2004), il aurait dû préciser qu’il y décrit l’ambition plutôt que la réalité d’un régime dans une société où le prêtre, le patron, le notable de village et le père de famille gardaient un pouvoir important.

Vous établissez un processus qui mène d’un ensemble de « passions mobilisatrices » à l’exercice du pouvoir par les fascistes. Cette spirale est-elle inéluctable et peut-elle nous aider à nous prémunir contre des fascismes à venir ?
Dans mon examen de la prise du pouvoir et de son exercice par le fascisme, j’ai voulu souligner l’élément de choix qui existe à chaque étape. Les élites allemandes et italiennes qui ont ouvert la porte aux chefs fascistes avaient d’autres options. Bien qu’il soit difficile dans une démocratie d’empêcher l’expression d’opinions fascistes – première étape du parcours fasciste –, l’arrivée du fascisme au pouvoir n’est jamais inéluctable.

Sciences Humaines, n° 155, décembre 2004.
Propos recueillis par Régis Meyran

Robert O. Paxton : un américain à Vichy

Professeur émérite à la Columbia University de New York. En 1972, il jeta un pavé dans la mare de la mémoire nationale en proposant une nouvelle lecture du régime de Vichy en amorçant un renouveau de l’historiographie sur cette période. Savant reconnu, il fut invité à témoigner aux grands procès pour crimes contre l’humanité (Paul Touvier en 1994, Maurice Papon en 1997).
Quelques publications
• La France de Vichy, 1940-1944
1973, rééd. Seuil, coll. « Points », 1999.
• Vichy et les Juifs
avec Michael R. Marrus, 1981, rééd. LGF, 2004.
• Le Temps des chemises vertes. Révoltes paysannes et fascisme rural, 1929-1939
Seuil, 1996.
• Le Fascisme en action
Seuil, 2004

www.anthropology.ir