سايير حركتلر

پرواز در ابرهای ندانستن/ محمد مجتهد شبستری

براى آنکه بتوانیم تعریفى از ایمان به ‏دست آوریم، باید به دو منبع متون دینى (کتاب، سنت و نظریه‏هاى متکلمان، عارفان و بعضى فیلسوفان متکلم) و تجربه ‏هاى دینى مسلمانان مراجعه کنیم. مراجعه به منبع اول به این دلیل کافى نیست که آنچه ما در این مآخذ داریم، داده‏هاى تاریخى است و داده‏هاى تاریخى همواره به گونه ‏اى سمبلیک از واقعیاتى که در گذشته اتفاق افتاده است، حکایت مى‏کنند ولى هرگز خود آن واقعیات را نمى‏توانند به ما نشان بدهند.
وحى پدیده‏اى بود که در قالب داده ‏هاى تاریخى – زبانى به مردم عرضه شد. به این ترتیب، هم پدیدار شدن وحى، هم مواجهه مردم با آن و هم شخصیت خود پیامبر اکرم، واقعیتهایى تاریخى هستند که ما راهى مستقیم براى شناخت آنها نداریم. آیات قرآن در بطن یک فرهنگ شفاهى نازل مى‏شد و از اینکه در آن فرهنگ شفاهى میان پیامبر و مخاطبانش چه ارتباطاتى برقرار مى‏شد، به درستى خبر نداریم؛ زیرا آن فرهنگ شفاهى، پس از پیامبر به یک فرهنگ مکتوب تبدیل شده است و قرآنى که امروزه در دست ماست صورت مکتوب قرآن شفاهى و «حکایت» کلام خداوند است. ابزارها و روشهاى ما براى شناخت این کتاب و فهمیدن معناى آن، ابزارها و روشهاى شناخت یک فرهنگ مکتوب است. فهم یک فرهنگ شفاهى ابزارها و روشهاى کاملاً متفاوتى مى‏طلبد.
ایمان نیز حادثه ‏اى است که در آن زمان رخ داده است. چه کسى مى‏داند آن «قصه ایمان» که پیامبر آن را بازگو مى‏کرد چه بود؟ ما که از مخاطبان آن مجلس قصه نبوده‏ایم؛ پس براى رسیدن به آن راهى جز نظریه‏ پردازى تاریخى نداریم.
در مقام نظریه ‏پردازى، به نظر بنده ایمان دینى در جایى پدید مى‏آید که خطابى وجود داشته باشد؛ تا زمانى که انسان سخنى نشنود یا چیزى خود را بر انسان آشکار نکند و از این طریق توجه و التفات انسان را طلب نکند، ایمان ظهور نمى‏یابد. جوهره اصلى ایمان عبارت است از مجذوب ‏شدن یا منعطف‏ شدن یا تعلق خاطر پیدا کردن به یک مرکز خطاب‏ کننده، به گونه‏اى که این تعلق، واپسین دلبستگى یا همّ آدمى را تشکیل دهد. اقبال به خطاب الهى باید به گونه‏اى باشد که به صورت «هم نهایى» انسان درآید و ایمان یعنى همین اهتمام مجذوبانه.
متکلمان سعى کرده‏اند این اهتمام مجذوبانه به خطاب خداوند را با تحلیلهاى عقلانى توضیح دهند. مثلاً گفته ‏اند: «ایمان تصدیق آن چیزى است که پیامبر آورده است.» آنها غالباً به بعد معرفت ایمان توجه کرده ‏اند؛ ولى عارفان سعى کرده‏اند پیش از هر چیز به تجربه زیست‏ شده انسان مؤمن توجه کنند و به همین جهت در تعریف ایمان از واژه ‏هایى مانند «اقبال» و «اعراض» استفاده کرده‏ اند و ایمان را اقبال به خداوند و کفر را اعراض از او دانسته‏ اند. در مفهوم اقبال یا اعراض، وجود یا حضور کسى مفروض است.
ایمان، گونه‏اى تجربه دینى است که در گزاره‏ هاى اعتقادى نمود پیدا مى‏کند. هنگامى که شخص مؤمن درصدد بیان تجربه خویش برمى ‏آید، گزاره‏ هاى اعتقادى به وجود مى ‏آیند. اعتقاد، در مرتبه دوم است و به همین دلیل است که در متون دینى وحیانى، هیچ تأکیدى روى کلمه اعتقاد نمى‏بینید. در قرآن حتى یک بار هم این واژه به‏ کار نرفته است؛ در حالى‏که تعبیر ایمان صدها بار به‏ کار رفته است. اساساً تنظیم گزاره‏هاى اعتقادى براى سر و سامان بخشیدن به دینى است که تحقق تاریخى پیدا کرده است؛ نه براى سر و سامان بخشیدن به ایمان. در باب نسبت ایمان و عمل دینى نیز باید بگوییم که عمل دینى در واقع تراوش آن تجربه است. کسى که این تجربه را از سر مى‏گذراند، خواه ناخواه به گونه خاصى زندگى مى‏کند.
شخص مؤمن هیچ‏گاه به آنچه دارد بسنده نمى‏کند؛ بنابراین یک نقّاد است. وى دائماً مى خواهد دیوار زندان را سوراخ کند یا به تعبیر مولانا مى‏خواهد از طریق نردبان به آسمان رود و در هیچ جا متوقف نمى‏شود و به هر مقامى برسد، مى‏گوید این اصل نیست و باید از این فراتر روم. البته سنخ این نقد با نقد فلسفى متفاوت است. اینجا یک حرکت وجودى به دنبال یک خطاب است، نه استدلال و نقد فلسفى. نمى‏خواهند برهان بیاورند تا به خدا برسند؛ بلکه خطابى شنیده‏ اند و به آن اعتماد کرده‏اند و با امید به دنبال آن به راه افتاده‏ اند. من همیشه تحت تأثیر این آیه دل‏ انگیز قرآن بوده ‏ام که: «رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیاً یُنَادِی لِلْإِیمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَکَفِّرْ عَنَّا سَیِّآتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ»(آل‏عمران: 193).
تجربه‏ گر ایمان غالباً در میان ابرهاى ندانستن راه مى‏ سپرد. گرچه وضعیتش به گونه‏اى است که نمى‏تواند راه نرود؛ ولى در عین حال وى به آن خطاب اعتماد مى‏کند. در اینجاست که اعتماد نقش بنیادین خود را در ایمان نشان مى‏دهد؛ زیرا تا اعتماد وجود نداشته باشد، ایمان پدید نمى‏آید. حال در میانه راه ممکن است شک عارض فرد مؤمن شود. البته این شک از سنخ شک فلسفى نیست؛ بلکه از سنخ یأس است؛ نوعى از دست دادن امید و اعتماد است. علل و عوامل پیدایش این حالت یأس متفاوت است؛ گاهى حوادث تلخ زندگى، گاهى مشکلات ذهنى و فلسفى، گاهى نیافتن تحولى عمیق در وجود خود و یا چیزهاى دیگر؛ اما وظیفه انسان مؤمن این است که دائماً سعى کند بر این یأس غلبه کند و آن را درنوردد.
شرط احیاى ایمان آن است که شرایط مناسب را براى شنیدن آن خبر و خطاب الهى در زندگى انسانها فراهم سازیم. انسانها در هر شرایطى خبر و خطاب را نمى‏شنوند. عارفان ما در گذشته مى‏گفتند یکى از شرایط مهم این امر، فراغت بال و فراموش کردن محیط است. این خطاب هنگامى به گوش جان شنیده مى‏شود که بتواند خلائى را در زندگى معنوى آدمى پر کند و جان آدمى را فربه ‏تر سازد.
براى ایمان، شنیدن خطاب لازم است و براى شنیدن خطاب باید به متن مراجعه کرد. متن کامل، آن چیزى است که اکنون سنت مسلمانان را تشکیل مى‏دهد. بنیان‏گذار این سنت، شخص پیامبر است؛ اما این سنت در جریان تاریخى ‏اش کسانى همچون مولانا، حافظ، صدرالمتألهین و… را دیده است. مراجعه به سنت به این معنا نیست که تنها و تنها به تجربه نبى گوش فرا دهیم؛ بلکه به این معناست که به تمامى سنت گوش فرا دهیم. سنت دینى و فرهنگى مانند رودخانه‏اى است که از جایى سرچشمه گرفته و بعد از هر زمینى که گذشته، چیزى به آن افزوده شده و بعد از چهارده قرن به ما رسیده است. البته ممکن است کسى ادعا کند که من همان خبرى که مؤمنان چهارده قرن پیش مى ‏شنیدند، مى‏شنوم. بنده چنین چیزى را ممکن نمى‏دانم. حکایتهاى آن خبر از لابلاى ذهن و زبان و فرهنگهاى اقوام گوناگون اسلامى به‏دست ما رسیده است، نه خود آن خبر؛ آنگاه این حکایتها براى ما ایجاد خبر و خطاب مى‏کند؛ گویى آن خبر امواجى ایجاد کرده است که ما نیز در این فاصله دور از اصل آن حادثه، موجى از آن امواج را در مى‏یابیم. گویا چنین است که براى هر تجربه‏ گر ایمان، یک خبر تازه و یک وحى جدید از سوى خداوند مى ‏رسد و همه اینها از طریق متن اتفاق مى‏افتد. البته این خبرها گرچه تاریخى ‏اند، اما مستلزم نفى فراتاریخ نیستند و نمى‏ توان منشأ فراتاریخى و متافیزیکى آن خبر را انکار کرد.
اشاره‏
1. اعتبار دادن به تجربه ‏هاى مسلمانان در کنار تجربه‏ هاى نبى ‏صلى الله علیه وآله وسلم و آن را به عنوان منبع فهم دین به حساب آوردن، چندان معقول و پذیرفتنى نیست. حتى اگر بپذیریم که تجربه ‏هاى نبى ‏صلى الله علیه وآله وسلم و خود وحى به تاریخ آلوده شده‏ اند، که چنین چیزى را نمى‏پذیریم، دلیلى بر حجیت ‏یافتن نظر و عمل مسلمانان در طول تاریخ نمى‏شود. اگر مقصود از مراجعه به تجربه ‏هاى دینى مسلمانان آن است که آنها را حجتى در کنار تجربه ‏ها و گفتار پیامبر به حساب آوریم، سخنى بى‏پایه و دلیل است؛ زیرا ما امروز بر منظرى بلند مى ‏ایستیم و خطاهاى گذشتگان خود را مى ‏بینیم و آرا و نظرات آنان را به نقد مى ‏کشیم.
2. این مطلب که به دلیل تاریخى شدن، حجیت تجربه و گفتار پیامبر دستخوش تغییر و تحول مى‏شود، سخنى نادرست است؛ زیرا اولاً اعجاز وحى، آن را از تاریخى‏ شدن باز مى‏دارد. یکى از وجوه اعجاز قرآن این است که در ظرفهاى زمانى متفاوت مى‏تواند راهنما و سرمشق فکر و عمل مؤمنان باشد و این از بعد ماورایى وحى نشأت مى‏گیرد و به آن معناست که وحى قرآنى آلوده به ظرفهاى تاریخى و فرهنگى نمى‏شود و مى‏تواند براى همه اعصار و سرزمینها و همه فرهنگها و جوامع قابل فهم و دستیابى باشد. ثانیاً صرف تاریخى‏ شدن، حجیت آنها را از میان نمى ‏برد؛ بلکه نحوه فهم آنها را دگرگون مى‏کند، به این معنا که وحى در ظرف زبان و فرهنگ عصر خاص ریخته شده است ولى محتواى فراتاریخى دارد. مردم زمانهاى بعدى باید تلاش کنند با فراتر رفتن از قالبهاى زبانى و فرهنگى به محتواى فراتاریخى وحى برسند. در مقام فهم و تفسیر وحى باید مرز میان قالبهاى تاریخى و محتواى فراتاریخى را از یکدیگر بازشناخت.
3. اینکه مى‏گویند: «آیات قرآن در بطن یک فرهنگ شفاهى نازل شد و آن فرهنگ شفاهى پس از پیامبر به یک فرهنگ مکتوب تبدیل شده است»، سخن درستى نیست. با اولین مراجعه به تاریخ تدوین قرآن بر همه کس روشن مى‏شود که قرآن در زمان خود پیامبر و به دستور ایشان به کتابت درآمده است و مکتوبات قرآنى، براى مناطق مختلف سرزمین اسلامى و تازه ‏مسلمان ارسال مى‏شده است و راهنماى ذهن و ضمیر مؤمنان بوده است. در زمان نزول وحى تنها اندکى از مسلمانان با پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم هم‏صحبت بوده‏ اند و بقیه مسلمانان از راه‏هاى دیگر، از جمله وحى مکتوب، با قرآن آشنا مى ‏شده‏ اند و به آن ایمان مى‏ آورده ‏اند. به چه دلیلى گفته مى‏شود که قرآن مکتوب، «حکایت» کلام خداوند است؟ اگر عین کلمات وحى‏شده بر پیامبر در زمان ایشان و با نظارت خود پیامبر به کتابت درآمده باشند، تفاوتى میان وحى شفاهى و وحى مکتوب باقى نمى‏ ماند.
4. به علاوه قرآن خود را «کتاب هدایت براى همه انسانها» معرفى مى‏کند و دین اسلام دینى است جهانى و مربوط به همه زمانهاى پس از خود و لازمه این سخن این است که در بهره ‏بردارى از خطاب وحى، فرقى میان این زمان و آن زمان وجود نداشته باشد؛ وگرنه مسأله خاتمیت و حجیت وحى دچار خدشه مى‏شود که از نظر یک مسلمان پذیرفتنى نیست. آن حفظ الهى که خداوند وعده آن را در قرآن داده است، تنها به این معنا نیست که مرکبى بر کاغذى حفظ گردد و از محتوا خبرى نباشد. کلام وحى آن‏چنان که نازل شده است، باید براى آیندگان نیز بماند و این همان صورت مکتوب وحى است که همان خطاب را دارد که در زمان نزول وحى داشت. دعوت قرآن به ایمان به خدا و جهان آخرت، همان طراوت و تازگى را دارد که به هنگام نزول وحى داشت. البته اینکه آنجا پیامبر وجود داشت و شخصیت ایشان تأثیرى دوچندان در پذیرش این دعوت مى‏گذاشت، امرى کاملاً درست است؛ اما این مطلب ربطى به اصل وحى و میزان دسترسى ما به مفاهیم و معارف آن ندارد و تفاوتى میان ما و مؤمنان صدر اول از این جهت وجود ندارد.
5 . اینکه مى‏گویند حکایتهاى وحى از لابلاى ذهن و زبان و فرهنگهاى اقوام گوناگون به‏دست ما رسیده است، سخنى است که با وحى مسیحى سازگار است، نه وحى اسلامى. گوینده محترم که دستى توانا در الهیات مسیحى دارد، نتوانسته است تفاوتهاى عمیق و فراوان قرآن و کتاب مقدس یهودى – مسیحى را دریابد و آنچه بر روش‏ شناسى فهم متون مقدس مسیحى روا مى‏دارند، بر فهم قرآن نیز روا داشته است؛ در حالى‏که تفاوت میان آنها آشکار است. تقریباً هیچ‏کس مدعى نیست که وحى مسیحى الفاظ مستقیم خداوند است و صورت مکتوب و شفاهى آن، یکى است. همه پژوهشگران کتاب مقدس قبول دارند که آنچه در آنجا جمع شده است، حکایتهاى تاریخى زندگى و گفتار مسیح است؛ منتهى الهى‏ دانان مسیحى معتقدند که از لابلاى این حکایتهاى کاملاً تاریخى، تجلى الوهیت مشاهده مى‏شود و مى‏توان با فراتاریخ مرتبط شد. اما هویت اصلى وحى قرآنى، فراتاریخى است و هرچند به تناسب پیش‏آمدن حوادث مختلف تاریخى نازل مى‏شد، اما در گرو هیچ‏یک از آن حوادث نبود و مى‏توانست بهانه‏ هاى دیگرى براى نزول وحى پیدا شود؛ علاوه بر اینکه تقدیر الهى در پیش آمدن حوادث، کار را براى فهم فراتاریخى بودن وحى آسانتر مى‏کند؛ یعنى خداوند نیازى ندارد در انتظار وقوع حادثه‏اى بنشیند تا وحى را نازل کند؛ وى، خود دست‏ اندرکار حادثه ‏سازى است تا آنچه اراده کرده بر پیامبرش نازل کند. به عبارت دیگر، طرح خداوند از طریق حوادث کنترل ‏نشده دچار تشویش و دگرگونى نمى‏شود؛ بلکه حوادث عالم طبیعت مطابقِ طرح و تدبیر الهى پیش مى‏آیند.
6. آقاى شبسترى معتقدند که ایمان گونه‏اى تجربه دینى است. به نظر مى‏رسد این سخن چندان دقیق نباشد؛ زیرا یکى از ویژگى‏هاى تجربه دینى آن است که در اختیار انسان نیست. عرفا مى‏گویند تجربه دینى آمدنى است، نه کسبى. حال چگونه مى ‏توان پذیرفت که ایمان، که یکى از فضایل انسانى است، از نوع امور غیراختیارى باشد. اگر بخواهیم فرضى درست و نزدیک به سخن ایشان مطرح کنیم، باید بگوییم که ایمان نوعى عمل قلبى است که مى‏تواند منجر به تجربه دینى شود و البته شاید هم نشود؛ اما آنچه مهم است این است که ایمان زمینه انسانىِ حصول تجربه دینى را فراهم مى‏ سازد، بقیه کار به دست خداوند است.
 
کیان، خرداد و تیر 79