راسيسم

تمام شد، تبریز دیگر برایتان تاریخ نخواهد نوشت/ محمد رضا لوایی

levayi

در زندانی به وسعت ایران برای من سعید متین پور و البته دیگر زندانیان اسیر استبداد، ترانه هایی برای آزادی اند. فارغ از اینکه هر کدام از آنها دغدغۀ آمال و مطالبات و خواسته های خویش را دارند. تردیدی نیست که تهران و ایران در شکم استبداد هضم می شود. این استحاله شدن در بطن استبداد را هیچ کس بهتر از ما نمی تواند به فارس های محترم توضیح دهد.

ما مثل صادق زیبا کلام یک شبه در پارک ائل گولو به مکاشفه و اشراق و آگاهی نرسیده ایم. ما سالیان سال در شکم استبداد چند لایه با بی کسی و تنهایی و نداری سوخته و ساخته ایم و به مبارزه با بی عدالتی ها پرداخته ایم. و البته این بدین معنا نیست که مبارزۀ فارسها برای رسیدن به دموکراسی برای ما ارزش ندارد. در این راه حساب ما با پان فارسیسم جداست. مثل اصول گرایان دینی هم نیستیم که خراب خلوت خام خویشند. آنها اول به نجات جهان بر می خیزند، بعدش که می بینند جهان می خواهد خود را از دست آنها نجات دهد به نجات ملت خویش روی می آورند و وقتی ملت را از فیلتر فتنه و توطئه و غرب زدگی می گذرانند می بینند که ملتی برایشان باقی نمانده و در حقیقت این خود آنها هستند که در دست ملت مانده اند. ما درک می کنیم که سایۀ سنگین ستم و استبداد با به حصر خانگی کشیدن امثال شریعتمداری و منتظری و موسوی و کروبی بر مردم گران آمد. سمبل های مبارزه ما و شما را بارها و بارها از بین برده اند، به حبس انداخته اند و اکنون نیز حریص تر از قبل دارند قلع و قمع مان می کنند. اما می خواهم یادآوری کنم که اگر شما هزینۀ مبارزه برای دموکراسی را با حصر و بند و اعدام و تبعید می پردازید ما علاوه بر اینها هزینۀ سنگین دیگری را نیز می پردازیم. ما زندانی کلیت مجموعۀ شما هستیم. زبان و فرهنگ ما در حصر خانگی است و دیوارهای این حصر را هر دو سوی جریان سیاسی شما بر دورمان کشیده اند. 
از سکوت تبریز دلخورید و آن وقت دوست دارید که ما از سکوت تهران در قبال مطالبات خویش خشنود باشیم؟ و ای کاش فقط سکوت می کردید. سکوت تبریز آزارتان ندهد بلکه به باز خوانی عمل هایتان وا دارد. سکوت تبریز مثل شمس تبریز است. تمام شد، تبریز دیگر برایتان تاریخ نخواهد نوشت. 
شمس تبریز گوید:
- «من عادت نبشتن نداشته‌ام هرگز؛ سخن را چون نمی‌نویسم در من می‌ماند و هر لحظه مرا روی دگر می‌دهد». 
گر چه ما این عادت ننوشتن به زبان فارسی را سالهاست شکسته ایم تا شما جهان دیگری از زبان و هویت و زیبایی را ببینید و مثل ما از رویارویی و همزیستی با فرهنگ های دیگر نهراسید. شناخت ما از کم و کیف ادبیات و تاریخ و جامعۀ فارسی اندازۀ خود شماست و در مواردی بهتر از شما. اما آیا شما در این سالیان تسلط، در جهت شناخت زبان و هویت و فرهنگ ملت های دیگر گام برداشته اید؟ گمان نکنم. چون فقط به مانقورد سازی و آسیمیلاسیون اعتقاد دارید و سیر تاریخی تفکرات شما نشان دهندۀ این ادعاست. البته تلاش بعضی از روشنفکران شما در جهت برپایی حقوق و هویت ملت های دیگر قابل ستایش است اما آنها اندک اند و تاثیری بر سطوح بالای سیاست و فرهنگ ندارند. 
ما وقتی مشغول نوشتن جدایی دین از سیاست بودیم شما شریعتمداری را به حصر کشیدید که مخالف آزادی و استقلال و دموکراسی است. بعدش چپ و راست و ناراست نسخۀ موجود را پیچیدید که خودتان نیز در پیچاپیچ آن وامانده اید اما این نیز درد ما نیست. درد امروز ما تجاهل خود خواستۀ بعضی هاست. می گویند اول به دموکراسی برسیم بعد در مورد شما حرف بزنیم. می گوییم لازمۀ رسیدن به دموکراسی در وهلۀ نخست قبول کردن سایر زبانها و هویت های دیگر است. شما اگر قالبی از هویت و مطالبات ترک ها، عرب ها و سایرین را نداشته باشید دموکراسی مد نظرتان محتوایی نخواهد داشت. آیا تنها زبان و نژاد و فرهنگ شما محتوای دموکراسی است؟ گفتمان برای دموکراسی یا دموکراسی برای گفتمان؟ اکنون که به لطف جهانی شدگی ارتباطات زمینه برای گفتمان هست چرا سکوت پیشه باید کرد؟ دموکراسی اخته شده به چه درد ما می خورد؟ نمی شود گفت که بیایید دموکراسی را از مرکز بیاغازیم.دموکراسی که عامل شکل گیری و تقویت تمرکزگرایی نیست. در غیر این صورت دموکراسی می شود همان " دئم قیراسی " شهر من.
می خواهم بدانم بین آنکه در ساختار قدرت، آزادی را بر نمی تابد با همین دموکرات هایی که آزادی را در لابلای گفتمان دموکراسی برای آیندۀ پس از استبداد گم کرده اند چه فرقی موجود است؟ هیچ از خود سئوال کرده اید که چرا قواعد حجت و برهان و دلیل شما ما را قانع نمی سازد؟ هیچ از خود سئوال کرده اید که چرا ما با هزار رنج و زحمت می خواهیم بدی ساختار قدرت شما را طی ادوار تاریخی تان - راجع به مردم عرب و ترک و سنی ها و سایرین - گوشزد کنیم؟ و آنچه البته به جایی نرسد فریاد است...
چرا ما در همزیستی با شما احساس خوشبختی نمی کنیم؟ دلایل خوبی اقتدار شما در به سعادت رساندن انسان هویتی کدام است؟ برای زبانشان مدرسه و دانشگاه باز کرده اید؟ نمادهای فرهنگی و باستانی شان را مثل تخت جمشید خودتان نگه داشته اید؟ اقتصادشان را رو به راه کرده اید؟ می توانید برای لحظه ای هم که شده چوب امر ونهی را کنار نهاده و خود را به لحاظ روانشناختی آماده سازید تا با نیمۀ پنهان و سرکوب شدۀ حقیقت روبرو شوید؟ می توانید این عادت منحوس متکلم الوحده بودنتان را که بدجوری به مطلق انگاری خودتان واداشته از بین ببرید؟ می توانید بشنوید؟ می شود از سیاست پیچاندن و طرد کردن و کوچک انگاری دست بردارید؟ که هر چه بر آن اصرار ورزید مطرود دیگران خواهید شد.
از احقاق حقوق، از زبان و فرهنگ ترکی، از زیبایی و رنگارنگی زبانها که می نویسیم به پان ترکیستی بودن، به خشونت طلبی، به قوم گرای عقب مانده و مهجور و ...محکوم می شویم. غرق شدن و زیستن در زوایای زبان و فرهنگ خویشتن فلاکت نیست بلکه فلاکت وقتی ظاهر می شود که جلوی آن را بگیریم. ما خود حاضر نیستیم که زبان و فرهنگ شما کوچک ترین آسیبی ببیند و عملکرد تاریخی ما گواه این ادعاست. آسیب های سیاست و فواید آن را به هنگام پرداختن به مقولۀ فرهنگ می شناسیم و اتفاقا هیچ کس بهتر از آزربایجانی ها نمی تواند مفاهیم فرهنگ و سیاست را تشریح کند، چون آزربایجان درد ها و دلخوشی هایش را در این دو اقلیم آزموده و آب دیده شده است. در بحث بین شما و سایر ملت های دیگر این شما هستید که بدهکارید پس با ادبیات طلبکارانه با ما حرف نزنید. به پرداخت بدهی هایتان بیندیشید پیش از آن که ورشکست شوید.

سجن ما یکی است اما جنس ما یکی نیست. رفتار خشن شما با زبان نرمتان هماهنگ نیست. در سخن از ساخت فرهنگ سرا تا گشودن مدرسه برای زبان های دیگر و ... می گویید اما در عمل به جان جلوه ها و نمادهای فرهنگی و هویتی ما افتاده اید. دنیا و ما و شما خوب می دانیم که اشغال قاراداغ در مسکو و تهران کلید خورد از ترس از دست دادن تبریز. دنیا و ما و شما خوب می دانیم که دریاچۀ ارومیه نخست در اتاق فکر شما خشکید. و این روزها دوباره بر گشته اید سر جای اول. چرا تبریز سکوت کرده است؟ در این سئوال یک حقانیت ناگفتۀ تاریخی نهان است. شما ناخواسته بر این واقعیت تاریخی صحه می گذارید که تبریز پایتخت سیاسی آذربایجان است و سکوت و فریادش تاثیرگذار.
تبریز وقتی از آغوشتان سر خورد و افتاد که مرز کشی هویتی تان با حذف فعالان فرهنگی و سیاسی آن آغاز گشت. تبریز لحظه ای از آغوشتان سر خورد و افتاد که در ماجرای خرداد به سرکوبش برخاستید. تبریز هم توهین شنید و هم سرکوب شد. تبریز وقتی از آغوشتان سر خورد و افتاد که نماینده اش را تنها به دلیل ترکی حرف زدنش از راهیابی به مجلس باز داشتید. البته برخلاف شما ما معتقدیم تبریز سکوت نکرده است. فریادهای تبریز را نمی شنوید؟ واقعیت این است که تبریز این بار به نفع خودش سخن آغاز کرده و به ضرر شما سکوت بر گزیده. تبریز از نژادپرستی و تبعیض و بی عدالتی و دروغگویی تهران خسته شده است. تبریز همزمان با شهریار به حیدربابای خویشتن برگشت.
" تهرانین غیرتی یوخ شهریاری ساخلاماغا
قاچمیشام تبریزه قوی یاخشی یامان بلله نسین"
( تهران غیرت نگهداشتن شهریار را ندارد، از این روی به تبریز پناه آورده ام. بگذار خوب و بد مشخص شود.)
انسان حکومتی و اپوزیسیونی شما نازش زیاد است، خیلی زیاد. تبریز یک عمر نازتان را کشید. ستارخانش را داد بغلتان که بروید به جنگ استبداد. تمام که شد حوصلۀ پس دادن ستارخان را نیز نداشتید و همانجا مستبدانه دکش کردید.آغاز و پایان تاریخ برای شما شده است مشروطۀ مشروعه که سرانجام به مشروعۀ مشروطه تبدیل شد و شرع و شرطتان تاج برداشت و عمامه گذاشت.
برای ما و هویت های به قول شما غیر خودی ، شرایط استبداد همان است که بود. شما نمی خواهد اولویت های ما را بنویسید و مدام ور گوشمان ورد بخوانید که اول تهران بعدش دیگر شهرها. اولویت اول ما زبان و شهر خودمان است. این چه تعریف وارونه ای از هویت است که ارائه می دهید؟ 
تبریز حالاوقتی برای استحاله و یکسان سازی شما ندارد. تبریز فقط برای خودش که نیست. تبریز اکنون سرش شلوغ است چون که به پایتختی برای هویت جویان جهان تبدیل شده است. می خواهیم مفردات پریشان و مستحیل هویت را جمع ببندیم و از ترکیب سلطه پا بیرون نهیم. تبریز با شما نه قهر است و نه آشتی. فیفتی فیفتی. که اگر قهر باشیم خشونت و توپ و تانک بارمان خواهید کرد و هویت را به تروریسم خواهید چسباند. و اگر آشتی باشیم انتظار خواهید داشت که پیشمرگ و سپر بلایتان باشیم مثل همیشۀ تاریخ. تبریز سمت نگاهش را عوض کرده است و اینبار با جهان حرف می زند. 
"...شعشعه عرشی است مر تبریزرا..."
مکتب تبریز چهرۀ واقعی خود را از زیر آوار سلطه و هجمه و ستم و آسیمیلاسیون بیرون می کشد و قمپزهای امثال جواد طباطبایی ها که سعی دارند چهره ای مجعول از مکتب تبریز ارائه دهند را هیچ می انگارد. تفاوت نگرش ما وشما به اندازۀ تفاوت زبان هایمان است. روش شناسی مردمی ما با روش شناسی مردمی شما تفاوت دارد. جامعه شناسی شما مبتنی بر تحریف و سانسور واقعیات اجتماعی در خصوص ملت های غیر فارس می باشد. از قبول این واقعیت مسلم گریزانید که مکتب تبریز مستقل از بافته ها و یافته های شماست. زبان مکتب تبریز که فارسی نیست. زبان مکتب تبریز ترکی است. حوصله اش را دارید که تعریف مکتب تبریز را این بار از زبان ما بشنوید و یا اینکه از همین پرسش آغازین به جستجوی دلایلی برای انکار و حذف بر خواهید خاست؟
ما مردمی هستیم که با شعر وموسیقی خویش دنیا را عاشقانه ستوده ایم و صلح و محبت را پیشۀ دیرینۀ خود ساخته ایم. ما عاشق همۀ زبان ها و ملت ها هستیم و چه دلیلی بهتر از تاریخ دراز همزیستی ما با شما. تبریز عاشق است، مجنون است و کرم و خان چوبان و نسیمی ... تبریز اندازۀ همۀ تراژدی های جهان اندوه در دل دارد از این عشق. وقت آن است که جهان روایت این عاشقی را به تصویر بکشد.

---------------------------

توضیح: طبیعی است که روی سخن بنده در این نوشتار با آن بخش از ساختار قدرت و آن بخش از پان فارسیمسی است که با هزاران بهانه در پی انکار و حذف و سرکوب هویت جویی اند. با احترام.

 

ایران گلوبال